GoftamGoft.com / Farhad Jafari Official Website
   
 
   
 
 
 
 
farhad@goftamgoft.com
بايگاني. درباره من و گفتمگفت
جمعه، ۱۲ تير ۱۳۸۸
«نگره‌ی انقلاب» باید شکست می‌خورد، «نگره‌ی مسالمت» باید می‌برد (قسمت اول)

● سی سال پیش هم حکایت همین بود. ظرف فقط چندروز و چندهفته، موجی از «نفرت و کینه»ی متراکم‌شده در طی سالیان دراز از یک‌سو و «شیدایی و شیفتگی» ِ به‌ناگهان و حیرت‌آوری از دیگر سو بلند شد و همه را در کام خودش کشید. حاکم اقتدارگرای خودمحوری که البته سودای «قدرت منطقه‌ای شدن» هم داشت، همزمان با آن‌که به‌خاطر اهداف بلندپروازنه‌ی نظامی‌اش مورد بدبینی و سوءظن قدرت‌های خارجی هم بود؛ به حق، مورد خشم و غضب و نفرتِ قریب‌به‌اتفاق ِ شهروندان نیز قرار گرفت و متقابلاً، تصویر رهبر انقلابیون، توسط سی و پنج میلیون جانِ شیفته، در ماه دیده شد. حتا توسط همین دست روشنفکرانی که دنباله‌های امروزی‌شان، در روزهای اخیر، شگفتا که مانند سی سال پیش، گوئی که تصویر «رخ یار» را در ماه دیده باشند!

همین دنباله‌هایی که تا همین شش ماه پیش، هرچه که می‌نوشتند، لازم می‌دیدند یک بار هم پشت دست‌شان بزنند که «عجب اشتباهی کردیم. همان حاکم قبلی را اصلاح می‌کردیم، حال و روزمان بهتر بود». یا «بله آقا. ما نبودیم که انقلاب کردیم. کی نمی‌داند که انگلیس و امریکا و فرانسه نشستند توی گوآدلوپ و برای‌مان نقشه چیدند و شاه را بردند و شیخ را آوردند»!

اما این‌روزها، ناگهان و به‌یک‌باره؛ دوباره هوس «انقلاب‌کردن»شان گرفت و رگ «انقلابی‌گری»شان گل کرد و عبرت‌آموز آنکه: با سودجستن از همان انگاره‌هایی که سی‌سال از عمرشان گذشته.

● قبول کنید. این «آنها» (بیگانگان) نیستند که «انقلاب» می‌کنند. اتفاقاً خودِ مائیم! همین یکایک ما. که بی‌اعتناء به تجربت‌های تاریخی‌مان، برای بیرون ریختن همه‌ی خشم ونفرتِ متراکم‌شده‌مان، می‌ریزیم توی خیابان‌ها و انقلاب می‌کنیمُ این را می‌بریمُ آن را می‌آوریم. «دیو» را می‌بریمُ «فرشته» را می‌آوریم. اما همین‌که کمی از انقلاب‌مان می‌گذرد و در نتیجه‌ی نادانی‌هامان و خودخواهی‌هامان و ناپختگی‌‌هامان همه‌چیز را خراب می‌کنیم؛ لازم می‌آید که بگردیم دنبال کس یا کسانی که همه‌ی گناه را بیندازیم گردن آنها. و کی دم دست‌تر و بهتر از انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها و اروپایی‌ها؟! (که البته، کم هم بی‌تقصیر نیستند).

اما حقیقت این است که: این خودِ مائیم که چون چاره‌ای برای حل اختلافات‌مان نداریم، چون بلد نیستیم «منازعات‌مان را به‌نحو خردمندانه‌ای مدیریت و حل‌و‌فصل کنیم»؛ چون از فرط کینه‌توزی و نفرت‌طلبی «چشم دیدن رقیب‌مان را نداریم»؛ چون «همه‌ی خوبی‌ها در ما جمع است و همه‌ی خباثت‌ها در رقیب‌مان!»؛ چون «همه‌ی خطاها را رقیب‌مان مرتکب می‌شود نه ما!»؛ چون فوت و فن «مذاکره و گفتگو» و «پیشبرد مسالمت‌آمیز مطالبات‌مان» را بلد نیستیم؛ چون حاضریم با خبیث‌ترین دشمنان خارجی‌مان سر یک میز بنشینیم اما با رقیب داخلی‌مان نه»؛ یک‌باره به سرمان می‌زند که «چاره‌ای نیست. انقلاب ‌کنیم»!

و چه فرصتی بهتر از این؟! و چه امکانی بهتر از این؟!
برای آن بیگانه‌ای که چشم دیدنِ «ایرانی آباد و آزاد و سربلند» را ندارد و برای همین «شاه و شیخ و روشنفکر» برایش یکی‌ست و هروقت که فرصت را مناسب ببیند، زمینه را می‌چیند و فراهم می‌کند تا هر دو سه‌دهه یک‌بار، دوباره «نفرت»مان شعله بکشد و برای هم چوب برداریم.

چون می‌بیند و واقف است و مسلم است برایش که هر دو‌سه‌دهه یک‌بار، «روح توسعه‌طلب و بلندپرواز ایرانی»، حالا می‌خواهد شاه حاکم باشد یا شیخ؛ مثل ققنوسی از زیر خاکستر سربلند می‌کند و می‌خواهد «آقای خودش» و «آقای منطقه» باشد و هنوز خیال «بزرگی کردن در دنیا» هم دارد. این است که از دید او، «باید ترتیبی داده شود که ایرانی‌ها کمی عرق بریزند»!

جمله‌ای از وزیر خزانه‌داری امریکا خطاب به نیسکون در هنگامی که از برنامه‌ی شاه برای افزایش بهای نفت به 35 دلار برای هر بشکه، به خشم آمده و به دنبال طراحی نقشه‌ای برای براندازی وی بود. «اعراب» هم به کمکش آمدند تا هم «فارس‌ها» را تضعیف کرده باشند و هم جایگزین رژیم شاه در معادلات منطقه‌ای، به عنوان هم‌پیمان اصلی ایالات‌متحده در منطقه شوند.

● قدر خودتان را بدانید. شما جزو «چهار یا پنج ملتی در دنیا» هستید که باید دائماً و به‌ هرترتیب، هرچندوقت یک‌بار، «سرکوب یا تحقیر» شوید تا مبادا سر بلند کنید. درست مثل «ژاپنی‌ها»، مثل «ایتالیائی‌ها و یونانی‌ها» و مثل «آلمانی‌ها». که همین‌که به‌شان فرصت داده شود، همین‌که به‌شان رو داده شود، می‌خواهند «آقای خودشان» باشند.

ماجرا این است که از دیدِ «قدرت‌های بزرگ»، شما، به عنوان ملتی که «آتش بلندپروازی و توسعه‌طلبی و ملی‌گرایی»‌تان همه‌گاه «زیر خاکستر» است و هرچند دهه یک‌بار، می‌تواند شعله بکشد:

باید نتوانید یاد بگیرید که اختلافات‌تان را چطور حل کنید. باید نتوانید فرصت پیدا کنید که تجربیات و آموزه‌های نسلی خود را، به‌طور سیستماتیک و آکادمیک، به نسل بعد منتقل کنید... باید نتوانید یاد بگیرید که چطور با آرامش و مسالمت مطالبات‌تان را پیش ببرید... باید نتوانید فرصت بیابید که دموکراسی خودتان را بسازید و بنا کنید... باید نتوانید بیاموزید که به هموطن خود مهر بورزید... باید نتوانید فرا بگیرید که چطور سیستم اقتصادی منصفانه و عادلانه‌ای طراحی کنید... باید نتوانید فرصت پیدا کنید تا بیاموزید که چطور و تحت چه مکانیزمی، سیستم نامنصفانه و ناعادلانه‌ی سیاسی یا اجتماعی‌‌تان را بهبود ببخشید و عادلانه و منصفانه‌اش کنید... باید وقت نکنید به ترفندهای مزورانه‌ی دشمنان‌تان واقف شوید و راهِ از کار انداختن‌شان را فرا بگیرید و به نسل‌های بعدی‌تان هم منتقل‌شان کنید... باید نتوانید فرصت پیدا کنید که دست‌هاتان را به سمت هم دراز کنید.... باید نتوانید فرصت بیابید که کینه‌هاتان را باهم صاف کنید و بتوانید پشت میز مذاکره و گفتگو بنشینید.... باید نتوانید فرصت داشته باشید که روش‌های امتیاز دادن و امتیاز گرفتن از رقیب داخلی‌تان در حین گفتگوی مذاکره‌ی مسالمت‌آمیز را فرا بگیرید و به فرزندان‌تان هم بیاموزانید... باید نتوانید فرصت پیدا کنید سیستمی بسازید و بپرورید که آغوش‌ا‌ش برای همه جا داشته باشد... باید نتوانید فرصت خودباوری پیدا کنید و مرزهای دانش روز را پشت سر بگذارید... باید نتوانید فرصت بیابید که قاموس واژگان پرکاربردتان را از واژه‌های نفرت‌بار و خشونت‌‌بار، به واژه‌های نرم و مهربانانه تغییر دهید و سخن‌گفتن مهربانانه را بیاموزید و بیاموزانید... باید نتوانید فرصت پیدا کنید که این جامعه‌ی پاره پاره را یکپارچه کنید... باید شرایط را به نحوی ترتیب داد که دولت‌تان که شعارش «مهرورزی با همگان» است، ناچار شود دست به خشونت ببرد تا جملگی‌تان، در هردو طرف، فرصت نیابید که «شکاف دولت ـ ملت» را پر کنید... باید نتوانید فرصت پیدا کنید که به اندازه‌ی آنها بالغ و پیچیده شوید و بالغ و پیچیده هم با ایشان عمل کنید... باید نتوانید فرصت پیدا کنید که اولین نیروگاه هسته‌ای‌تان را راه‌اندازی کنید. باید هر سی سال انقلاب کنید تا دچار انقطاع بین نسلی شوید. باید نتوانید فرصت پیدا کنید که...

● از من نخواهید باور کنم: انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها به کمک بی‌بی‌سی، و بدون همراهی ما، مصدق را بردند و شاه را باز آوردند». از من نخواهید باور کنم که «انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها به کمک بی‌بی‌سی شاه را بردند و شیخ را آوردند». این «ما»ئیم که بازی می‌خوریم و در توری می‌افتیم که آنها، با سوء‌استفاده از تنفرمان از یکدیگر و خطاهامان (چه خطاهای حاکمان و چه خطاهای محکومان) آن را می‌بافند و بعد هردومان را در میان بندهای چنان توری گرفتار می‌کنند. وگرنه؛ هیچ بیگانه‌ای نمی‌تواند «این» را ببرد و «آن» را بیاورد اگر مردمان باهوشی طرف حسابش باشند.

● در انتخابات دهم؛ «انقلاب» و «انقلابی‌گری» باید که یکبار و برای همیشه، شکست می‌خورد. که شکست خورد. و «مسالمت و مدارا» پیروز می‌شد. که شد.

چون مرد باهوشی در حاکمیت، فداکارانه، در یک چشم به‌هم‌زدن، بسیاری از «طبقات و اقشار ناراضی از وضع موجود» را از «نگره‌ی انقلاب و نفرت» قاپید و یکسر، به حساب «تغییر توأم با مسالمتِ بدون جابه‌جایی در قدرت» واریزشان کرد. و با این کارش، حساب «دولت‌- حاکمیت» را چنان شارژ کرد که بتواند رو در روی «انقلاب تازه» و «انقلابیون جدید» و «رهبران انقلاب نوین!» (که زیر شصت‌هفتادسال نداشتند!) بایستد.

به‌وضوح؛ «دست‌کم 39 میلیون ایرانی» نشان دادند که «ضد انقلاب»‌اند. به این معنا که دیگربار، هوس انقلاب‌کردن و انقلابی‌گری و شوریدن علیه سیستمی که جان کنده‌اندُ جان‌های بسیار(از کشته تا اعدامی تا شهید) داده‌اندُ از پیچ‌و خم‌های خون‌بار بسیار گذشته‌اند تا آن را نهایتاً به اینجایش رسانده‌اند (که رهبر مذهبی شیعه‌اش به کردستان می‌رود و دستور پخش اذان اهل سنت را می‌دهد) ندارند.

که دیگربار نمی‌خواهند شاهد برپاشدن «دادگاه انقلاب» و «مصادره» و «اعدام» و «تصفیه» و «اخراج» و «خشونت و نامهربانی» باشند. بلکه مایلند «تغییرات مورد نظرشان، توسط شخص یا اشخاصی در حاکمیت» و «تحت روالی قانونی و مدیریت‌شده» و به گونه‌ای صورت پذیرد که مبادا باز، بیگانه ماهیگیرش باشد.

● به همراه شکست و انهدام و حذفِ ترم «انقلاب و انقلابی‌گری» از روند تکامل سیاسی ایران؛ «انقلابیون» هم شکست خوردند. طوری که دیگر نقشی و تأثیری در افکار عمومی ایرانیان نخواهند داشت و باید که به بازنشستگی اجباری بروند.

انقلابیونی که از وحشتِ «شکستِ نگره‌ی انقلاب و انقلابی‌گری»؛ در هر دو سوی طیف، از «اپوزیسیون کهنه» گرفته تا «پوزیسیون کهنه»، از «سلطنت‌طلب انقلابی» گرفته تا «کهنه انقلابیون اسلامگرا»؛ در «نه به احمدی‌نژاد» و در 22 خرداد 88 به هم رسیدند!

● به همه‌ی مخالفان او و جبهه‌ی وسیع و بی‌نظیر ائتلافِ نه به احمدی‌نژاد (در سطح بازیگران نه در سطح مردمان و رای‌دهندگان) بنگرید!

پیشتر؛ آنها کِی و در کجا، یک‌بار دیگر هم به هم رسیده بودند؟! (از مجاهدین خلق بگیرید تا مجاهدین انقلاب. از سلطنت‌طلبان امریکانشین بگیرید تا جمهوری‌طلبان اروپا. از شیخ بگیرید تا روشنفکر لائیک. از تکنوکرات بگیرید تا دیوانسالار. از کارگردان بگیرید تا بازیگر. از نویسنده بگیرید تا شاعر. از وکیل بگیرید تا وزیر. از نهضتی بگیرید تا عزتی. از ملی‌گرا بگیرید تا اسلامگرا. از چپ چپ بگیرید تا راستِ راست. از داخل حاکمیت بگیرید تا خارج حاکمیت! (و شخصیت بیشتر ِ قریب‌به‌اتفاق آنها، کِی و در کجا شکل گرفته بود و جملگی‌شان از کجا باهم آشنا بودند؟! جز از «اواخر دهه‌ی پنجاه» و جز «زندان ستمشاهی»؟!)

که ته و آخر حرفِ همه‌شان که برشمردم، این است: عده‌ای بی‌ریشه، در حال گرفتن «انقلاب»‌مان از ما هستند!

راست می‌گویند! حق با آنهاست!
کسی درحال گرفتن «فرصتِ انقلاب» از ایشان است. تنها منبعی که در همه‌ی سی سال گذشته، از آن (و همه‌ی ضمائم‌اش: زندان‌رفتنُ زندان‌کردنُ شکنجه‌شدنُ شکنجه‌کردنُ ترورشدنُ ترورکردنُ مانند آن) تغذیه کرده‌اند. از آن «ریشه» گرفته‌اند. از آن «هویت» یافته‌اند. از آن «رجل» شده‌اند، از آن «اعتبار» گرفته‌اند. مادی یا معنوی. و برای خودشان، نزدِ مردمان «کسی» شدند (بودند!).

اشتباه نکنید!
«سلطنت‌طلب» هم اعتبارش را مدیون «انقلاب» (و زندانُ تصفیهُ اخراجُ پاکسازیُ اعدامُ مصادرهُ مانند آن) است. همچنان‌که؛ آینده‌اش هم در گروی زنده ماندنِ ترم «انقلاب» است و «انقلابی‌گری کردن» و «توصیه کردن مردمان به انقلاب» و «شوریدن بر نظم مسلط». نظمی که پس از سال‌ها آزمون‌و‌تجربه، سعی‌وخطا؛ از هزار رفتارش پیداست که سرانجام دریافته است که شیوه‌های حکمرانی‌اش در سالیان گذشته، در بسیاری از موارد، خطا بوده است و «باید» که «اصلاح» شود.

● 22 خرداد؛ درخشان‌ترین روز این سرزمین در همه‌ی تاریخ معاصر ماست. روزی که عاقبت: «مسمالت‌گرایی» بر «انقلابی‌گرایی» و «مسالمت‌گرا» بر «انقلاب‌گرا» و به‌طور خلاصه «ترم مسالمت» (مکتب مسالمت) بر «ترم انقلاب» (مکتب انقلاب) چیره شد و همه‌ی «آموزگاران انقلاب» را تا منتهی‌الیهِ ممکن، پس راند. عقب زد. بی‌اعتبار کرد. و از این پس، بی‌اثر ساخت.

باید هم چنین می‌شد.
برای همین بود که کنار «انقلابیون» (آن حداکثر 1 میلیون نفر از مردمان و آن 1000 نفر از رهبران و لیدرهای انقلاب جدید) نایستادم. بلکه کنار آن «39 میلیون نفر رای‌دهنده‌ی دیگر» ایستادم. که به‌وضوح «ضدانقلاب» بودند اما به همان میزان، شگفتا که «ضد نظام» نبودندُ «رسانه‌ی انقلاب» هرچه کرد، نتوانست آنان را به انقلابُ شوریدنُ طغیان‌کردن وادارد. و هرچه زد؛ به در بسته زد! و هرچه کوشید، کمتر نتیجه گرفت!

کسی از خودش نمی‌پرسد با این همه فضاسازی سنگین و بی‌سابقه‌ی عاطفی توسط «رسانه‌ی انقلاب» که هنوز هم کم‌‌و‌بیش ادامه دارد؛ چرا حتا «دو یا سه رئیس‌ستادِ دو نامزدِ معترض در شهرستان‌ها» (از میان 360 شهرستان در سرتاسر کشور) یک خط بیانیه نداد که "بله. من هم گواهم که حق نامزد مطلوبم ضایع شد و در آراء شهر من نیز دستکاری صورت گرفت و تقلب شد"؟! و چرا از ادعای نامزد مطلوبش پشتیبانی نکرد؟!

[دنباله‌ی این نوشته را در قسمت زیر مطالعه کنید]


Date:  11/4/88     comments :  0     visit:  61    
[ ادامه مطلب ]
 
   
 
   
 
 
 
 
 
 
 
«نگره‌ی انقلاب» باید شکست می‌خورد، «نگره‌ی مسالمت» باید می‌برد (قسمت دوم)

● در انتخاباتِ دهم و در 22 خرداد؛ موضوع من «نظام» نبود (که شخصاً از آن نامهربانی بسیار دیده‌ام و عموماً، خطاهای زیاد)، بلکه «کشور»م بود. همچنان‌که اگر در بهمن 57 هم در همین سن‌و‌سال بودم که اکنون هستم (حتا جوانتر از این) به احتمال بسیار، بازهم مشکلم «رژیم» نمی‌بود، بلکه «کشور»م می‌بود.

بازهم به‌همین‌اندازه از «فردای انقلاب بدون طرح و برنامه» می‌ترسیدم. بازهم به‌همین‌اندازه از «پیشنهاد شوریدن بر نظم مسلط» پرهیز می‌کردم. بازهم به‌همین‌اندازه از دمیدن و هیزم انداختن بر تنور «نفرت و بدگمانی» ابا می‌داشتم. بازهم به‌همین‌اندازه «مسالمت و مدارا» را بر «انقلاب و برانداختن» ترجیح می‌دادم. بازهم به‌همین‌اندازه از «پیامدهای خشونت‌بار برانداختن» که قطعی‌ست و نمی‌توان از آن گریخت، وحشت می‌کردم. بازهم به‌همین‌اندازه نگران «انسجام و یکپارچگی کشور»م بودم. بازهم به همین اندازه توهین و تهمت می‌شنیدم اما «انقلاب» نمی‌کردم! (حتا اگر به «ضرورتِ انقلاب» در روند تکاملی جامعه رسیده بودم).

چون به همین اندازه‌ی حالا، دلم نمی‌خواست که «سر بزنگاه» (که می‌بینم حاکمان درحالِ صرف‌نظر از رویاها و آرمان‌های بی‌فرجام، درحالِ افزودن بر میزان واقع‌گرایی و واقع‌بینی سیاسی، درحالِ نزدیک‌شدن به عموم مردمان، درحالِ کاستن از میزان خطاها، درحالِ تجدیدنظر در شیوه‌های حکمرانی، درحالِ نشان دادنِ سطح فعلاً قابل‌قبولی از مدارا با منتقدان و مخالفان، درحالِ اصلاح ساختار حقیقی و حقوقی خود از فساد، درحالِ اعطای امتیازهایی به مردمان هستند) ببرم‌شان و آن دیگری را بیاورم که هیچ معلوم نیست چه مدت زمانی لازم است تا با او هم، بازهم به «همین نقطه» برسیم!

● باید بگویم که در نتیجه‌ی ملاحظاتِ زیر:
ـ کیفیت و خصوصیتِ کم‌نظیر رویدادهای قبل، حین و پس از انتخابات دهم
ـ رای شگفت‌آوری که ایرانیان در تمامیت خود به صندوق‌ها ریختند (40 میلیون رای)
ـ رای بالایی که نامزد برنده کسب کرد (5/24 میلیون رای)
ـ نپیوستن مردمان بخش عمده‌ای از کشور (نزدیک به 11تا 12 میلیون نفر از 13 میلیون نفر) به کمپ معترضان
ـ و آرامش نسبی‌ای که اینک و فعلاً شاهدش هستیم

3 گروه (سه بازیگر عمده در رویدادهای سیاسی این سرزمین) به این حقیقت دست یافتند که «مکتب انقلاب و انقلابی‌گری، در راهبردِ اکثریتِ ایرانیان برای دستیابی‌شان به مطالبات دموکراتیک‌شان، گویا که دیگر جایی ندارد»:

1) حاکمان (در تمامیت‌شان / به مثابه حاکمیت)
2) اپوزیسیون (اعم از داخلی و خارجی و اعم از داخل نظام و خارج نظام / موسوی و کروبی را هم اینک اپوزیسیونِ به‌شمار می‌آورم)
3) رقبای خارجی ایران (اعم از اعراب، اسرائیلی‌ها و برخی کشورهای اروپایی)

گروه نخست (حاکمیت):
در همه‌ی سی‌سال گذشته، به‌ویژه در سال‌های اخیر که نرخ مشارکت با سرعت بسیار رو به کاهش نگران‌کننده‌ای برای ایشان گذاشته بود؛ همواره در وحشت آن قرار داشت که هدفِ شورش منجر به سرنگونی قرار گیرد. از این رو، در دفاع از خود؛ همواره گارد بسته‌ای داشت.

اما «انتخابات دهم» با آن کیفیتی که در جنبه‌های گوناگون از خود آشکار کرد، او را از این «هراس دیرینه» خلاص کرد. پیش‌بینی می‌کنم که به موازاتِ آنکه اطمینان وی به آرامش فضای اجتماعی افزایش یابد، از میزان سختگیری‌های پیشین وی نیز کاسته شود و در شیوه‌ی حکمرانی خود، به‌طور جدی‌تری تجدیدنظر کند. و دست‌کم؛ حقوق و آزادی های شهروندی و مصرح در قانون اساسی‌اش را اعاده کند.

گروه دوم (اپوزیسیون):
در همه‌ی سی سال گذشته، حتا به‌رغم آنکه پاره‌ای از آنان از حیث نظری از راهبردهای خشونت‌آمیزی چون «انقلاب و سرنگون‌سازی» درخصوص نحوه‌ی مواجهه‌ی خود با نظام سیاسی و پیشبرد مطالبات دموکارتیک عدول کرده بودند؛ بااین‌حال وقایع اخیر و مواضع ایشان نشان داد که حتا در همان بخش‌ها نیز، عدول مزبور «عدولی از سر یقین و اعتقاد عمیق به ناثمربخش بودن راهبردهای انقلابی» نبوده و در نهادِ ایشان، همچنان رگه‌ی «انقلاب و شوریدن قهرآمیز / نه الزاماً قیام مسلحانه علیه نظم مسلط» رگه‌ی پررنگی بوده است. آن‌چنان که به محض بروز «فرصتی برای انقلابی‌گری»، از ملحق شدن به آن و توصیه‌ی به آن اجتناب نکردند.

اما «ناکامروائی مکتب انقلاب و انقلابی‌گری» در «زمینه‌ی سیاسی ِ پس از انتخابات دهم»؛ این گروه را نیز به «عدولِ قطعی و یقینی از ترم انقلاب و انقلابی‌گری» ترغیب و ناچار خواهد ساخت. ضمن آنکه بسیاری از دسته‌ی اخیر را، خواه ناخواه، به دوران بازنشستگی و تقاعد سیاسی خواهد فرستاد (که علاوه بر اپوزیسیون داخلی و خارجی، شامل بخش عمده‌ای از بازیگرانِ «چپ مذهبی حکومتی» و نیز تعداد کثیری از «راست مذهبی حکومتی» نیز خواهد بود که علناً علیه نظامی که از آن برآمده بودند شوریدند).

گروه سوم (رقبای خارجی ایران):
این دولت‌ها نیز در بخشی از سه‌دهه‌ی گذشته (مخصوصاً در 10 سال اخیر) بر این باور بودند که چه‌بسا بتوان «در وقت لزوم» و آنگاه که منافع ملی‌شان اقتضاء کند، آنگاه که فشارهای اقتصادی و تحریم‌های مالی و اقتصادی کارساز نیفتد یا مذاکرات با ایران به سرانجام مشخصی نرسد، بتوانند با استفاده از زمینه‌ی «نارضایتی عمومی از حاکمیت سیاسی در بین افکار عمومی اکثریت ایرانیان» شکل‌دهنده یا دست‌کم «تسریع‌کننده‌ی یک وضعیت انقلابی» بوده و پاره‌ای از ایرانیان را علیه حاکمان خود بشورانند تا در تقابل با پاره‌ی دیگری از خود (هواخواهان نظام حاکم) قرار گیرند.

تا به کمکِ «دامن زدن به این دوپارگی» و «تشدید حداکثری اختلافات میان گروهی از مردم و گروه دیگری از ایشان» و «افزایش نفرت طبقاتی» که نتایج آن دامنگیر نظام سیاسی می‌شد، بتوانند از شر این «رقیب سمج و زیاده‌خواه که هوس سلطه‌ی سیاسی بر منطقه را در سر می‌پروراند و تا حدودی نیز به آن دست‌یافته» خلاص شوند!

گروه اخیر نیز از «انتخابات دهم، نتیجه و پیامدهایش در دو هفته‌ی پس از این انتخابات»  دریافت که به‌هر دلیل (از جمله و به عنوان نمونه: پیشدستی محمود احمدی‌نژاد در مصادره‌ی نارضایتی‌ها به‌نفع کمپین خود و واریز کردن آن به حساب حاکمیتی که اکنون بسیار و به‌نحو خیره‌کننده‌ای «ملی‌گراتر» شده است) امکان پیش‌بردنِ چنین طرح و توطئه‌ای در «ایرانِ امروز» ممکن نیست، و چنانچه مایل به «مهارکردن برنامه‌ی هسته‌ای ایران» یا «مهار تسلط‌خواهی روزافزون این کشور بر منطقه‌ی خاورمیانه» است، می‌بایست از هر طریق دیگر جز «دامن‌زدن به انقلاب»، «مداخله‌ی منفی در زمینه‌ی سیاست داخلی ایران» و «شوراندن ایرانیان علیه حاکمان و علیه یکدیگر» این هدفِ خود را پیش برد.

که چنان طریق اخیری، طیفی از راهبردها از «تهدید به حمله‌ی نظامی» گرفته تا «مذاکره و گفتگوی محترمانه‌ی مستقیم و در موقعیتِ نسبتاً برابر» را شامل خواهد شد.

پیش‌بینی می‌کنم که در نتیجه‌ی بازخوردِ منفی ناکامی اخیر، واکنش‌های اولیه‌ی غرب (در کوتاه‌مدت) بالابردن سطح تهدیدات و نیز تحقیر ایران و دولت ایران (مثلاً عدم شناسایی به‌موقع نامزد برنده و اظهاراتی از این دست که" محمود احمدی‌نژاد کاره‌ای نیست"، "او تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی نیست"، "در سیاست خارجی او یک عنصر دست‌چندم است" و مانند آن) باشد. اما از پس گذشت زمانی نه‌چندان طولانی، دولت‌های غربی، ناچار از در پیش گرفتن ِ رویکردی احترام‌آمیز بوده و از «تهدید و تحقیر»، سرانجام به «مذاکره» شیفت کنند.

آنچنان‌که از قول یک دیپلمات برجسته‌ی امریکایی خطاب به اوباما خواندم که گفته بود: «اگر فقط یک کشور باشد که نباید در امور داخلی آن دخالت کنیم، آن کشور قطعاً ایران است»!

● در این میان؛ البته «بی‌بی سی فارسی» هم این را دشت کرد و آموخت که:
نسبت به سه‌دهه‌ی پیش؛ هم حاکمان کنونی ایران (عملگرایان جوان) و هم مردمانش، بسیار پیچیده‌ترند و نمی‌توان به صرفِ «موفقیت‌آمیز بودن فرمول‌های رسانه‌ای که سی‌سال پیش کارایی خود را به اثبات رسانده‌اند» و البته افزودنِ «رنگ و لعاب تصویر» به آن فرمول‌ها، همان هدفِ پیشین را، بازهم پیش برد و به آن دست هم یافت!

به گمانم:
نضج نگرفتن یک اعتراض «فراگیر، همه‌جانبه و در سطح ملی»، به رغم استفاده از تقریباً تمام ترفندهای فضاسازی ذهنی و روانی ِ رسانه‌ای؛ یک «شکست فاحش برای بی‌بی‌سی فارسی» محسوب شود. آن‌چنان‌که باید او را هم (مانند حاکمان ایران) به فکر «تجدیدنظر جدی در ابزارها و انگاره‌ها» و نیز «نحوه‌ی مدیریتش بر افکارعمومی» بیندازد.

● با همه‌ی این احوال:
برای این نتیجه‌گیری که «مکتب انقلاب و انقلابی‌گری در ایران "به‌طور کامل و قطعی" شکست خورد» بسیار زود است. چراکه ممکن است حاکمان کنونی «در وضعیت برخوردِ قهرآمیز با معترضان» اصطلاحاً «قفل» کنند. به این معنا که در همان توری گرفتار آیند که توسط رقبای خارجی‌شان، اصولاً به همین منظور تنیده شده است.

اگر چنین شود، یعنی دولت دهم با سرعتِ نسبتاً قابل قبولی شروع به «اصلاح و پیرایش نظام سیاسی از قوانین نابرابری‌بخش و تبعیض‌آمیز در زمینه‌ی حقوق شهروندی» نکند و درگیر این تصور باطل شود که «امتیاز دادن سریع به مردمان، نشانه‌ی ضعف ما تلقی خواهد شد، پس هرچه می‌توانیم آن را به تأخیر بیندازیم» (!) آن‌وقت نباید چندان مطمئن بود که وضعیت انقلابی، یک‌بار دیگر و به همین زودی (در مقیاس زمان سیاسی البته) سر بر نیاورد.

«دولت دهم» می‌بایست:
1) از قفل‌شدن در برخورد با رهبران معترضان خودداری و اجتناب کند
2) ادبیاتِ سیاسی خود و همفکرانش را به‌سرعت، به وضعیتِ پیش از انتخابات دهم، یعنی ادبیاتی سازشکارانه و مهربانانه بازگرداند
3) امتیازات ارزشمند و ملموسی به «طبقه‌ی متوسط» بدهد که دفاع از او را در قبال معترضان امکانپذیر کند (امکان حضور زنان در ورزشگاه‌ها را فراهم کند، قانون گزینش را لغو کند، گشت‌های ارشاد را برچیند، قانون بی‌فایده و غیرموثری چون ممنوعیت ماهواره را لغو کند، رسانه‌ی ملی را به رسانه‌ای حقیقتاً ملی بدل نماید و فضای باز و منصفانه‌ای را در آن به نمایش بگذارد، از سختگیری‌های بی‌دلیل در برگزاری کنسرت‌های موسیقی یا انتشار کتاب به‌شدت بکاهد، عناصر بدسابقه را از سیستم قضایی‌اش کنار بگذارد، در کابینه‌اش از وجود دو یا سه وزیر از میان معترضانی که سابقه‌ی موجه و نسبتاً پاکی دارند بهره گیرد، در همه‌ی جهات راهبرد آشتی ملی را درپیش گیرد و ....)
4) امتیازاتی قابل قبول به «طبقه‌ی برخوردار تولیدکننده» بدهد تا امکانات و ابزارهایش را علیه او به‌کار نیندازد... وگرنه؛ افکارعمومی قسم نخورده است که برای همیشه، به «دعوت به انقلاب» پاسخ منفی بدهد!

● «مدیریت صحنه‌ی سیاسی ایران از پس انتخابات دهم»، ایجاد بالانس و توازن میان نیروهای سیاسی و طبقات اجتماعی به نحوی که منجر به عمیق‌تر شدنِ شکاف‌های موجود نشود، انرژی اجتماعی را به هرز نبرد، انسجام ملی را تهدید نکند، به همگرایی و همکاری بیش از پیش برای پیش بردن کشور منتهی شود؛ آشکارا و بی‌نیاز از توضیح، به «خردمندی، دقت‌نظر، بلندنظری، استعداد و ظرفیتِ بسیار بالا و دوراندیشی بسیار» نیازمند است.

در یک کلام:
«در حوزه‌‌ی اجتماعی» باید چنان عمل شود (چنان اصلاحاتی صورت گیرد) که «در حوزه‌ی سیاسی» نیازی به تداوم و پیگیری مناقشات از سوی هیچکدام از اطرافِ این منازعه نباشد.

با این تأکید موکد که:
اصلاحاتِ مزبور باید دارای چنان کیفتی باشد که توسط جمع کثیری از افکارعمومی درک و پذیرفته شود. وگرنه؛ چنانچه اصلاحات مزبور از آن دست اصلاحاتی باشد که فقط توسط نخبگان و کارشناسان به عنوان یک رفتار اصلاحی مقبولیت دارد و در میان‌مدت نتایج بهبودی‌بخش خود را آشکار می‌کند؛ چه‌بسا کمترین واکنش مثبتی در افکار عمومی به‌بار نیاورد.

به عنوان نمونه: «افزایش اختیارات وزیر دادگستری» (که لاجرم به معنای کاهش اختیارات قوه‌ی قضائیه خواهد بود) و تبدیل آن به یک «وزیر واقعی»؛ هرچند که اصلاحی بسیار عمیق و بسیار موثر در کاهش نفوذِ روحانیون در اداره‌ی کشور است، اما چیزی نیست که بلافاصله اثر خود را آشکار کند و توسط افکار عمومی، به عنوان اقدامی اصلاحی پذیرفته شود. چون پیامدهایش را به‌سرعت حس نمی‌کند.

●«انتخابات دهم» صحنه‌ی بازی ظریف و پیچیده‌ی «ایالات‌متحده» و «اروپای کهنه» هم بود. کاملاً قابل پیش‌بینی بود که اوباما در نتیجه‌ی فشار دولت‌های هم‌پیمان غربی‌اش (که در ایران البته رقیبش محسوب می‌شوند) ناچار از اتخاذ مواضعی در قبال اعتراضات در ایران خواهد بود. به‌ویژه که تحت فشار شدید لابی طرفدار اسرائیل، حتا در حزب خودش نیز قرار داشت‌ (ظریف‌ترین موضع‌گیری او در این روزها آن بود که در حین کنفرانس مطبوعاتی‌اش «سرکوب اقلیت در تهران» را محکوم کرد)

اما از موضعگیری شدید حاکمان ایران علیه اروپایی‌ها (به‌ویژه انگلستان که در یک‌ماهه‌ی اخیر جایگزین ایالات‌متحده شد و «شیطان بزرگ» نام گرفت) و البته موضعگیری نسبتاً نرم و نه‌چندان تندِ حاکمان کنونی علیه ایالات‌متحده پیداست که:

آسیب و زیانی که ایالات‌متحده، در نتیجه‌ی روی کار آمدنِ «کهنه‌انقلابیون ضدامریکایی ِ متمایل به اروپا» متحمل می‌شد؛ بسیار بیشتر از «تصدی مجدد عملگرایان جوان» ا‌ست که به مناسبت انتخاب رئیس‌جمهورش، برای نخستین‌بار، پیام تبریک فرستادند.

در حال حاضر نشانه‌ی قوی و قابل اعتنایی در دست نیست که «ایالات‌متحده و عملگرایان جوان»، منافع مشترکی در «پس راندن و عقب‌زدنِ نگره‌ی انقلاب» داشتند. اما در آینده‌‌ی نزدیک، وقتی پاسخ دولت جدید ایران به «دعوت ایالات‌متحده برای مذاکره‌‌ی مستقیم» پاسخ داده شد؛ می‌توان به چنین تردیدی، با قطعیت بیشتری رسیدگی کرد و به بررسی صحت‌وسقم آن پرداخت.

اما فی‌الحال، در این اظهارنظر یکی از نظامیان حاکم (سردار فیروزآبادی، که تابناک به نحو غریبی وی را یک مقام امنیتی خوانده درحالی که او یک نظامی‌ست) این فقط «اتحادیه‌ی اروپا»ست که تقبیح می‌شود.

خودتان متن کامل خبر را بخوانید: [رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح، با اشاره به «دخالت‌هاي اتحاديه اروپا در جريان آشوب‌هاي پس از انتخابات رياست جمهوري كشورمان» گفت: اين اتحاديه به كلي صلاحيت هرگونه مذاكره با ايران را از دست داده است.
سرلشكر حسن فيروز‌آبادي در نشست راهبردي نيروهاي مسلح، «اتحاديه اروپا» را يك «پيمان سياسي ـ اقتصادي شكست خورده» دانست و گفت: اين اتحاديه در انتخابات اروپايي، با راي عدم اعتماد مردم اروپا مواجه شده است كه آخرين نمونه آن راي 15 درصدي مردم ايتاليا بود. به گونه‌اي كه بر اثر عدم مشاركت مردم، انتخابات آن باطل اعلام شد. بنابراين «اعضاي اتحاديه اروپا در 1+5» اعتبار خود را از دست داده‌اند.
فيروزآبادي با اشاره به آن چه که «دخالت‌هاي مضحك اين اتحاديه در انتخابات بي‌نظير و باشكوه رياست جمهوري در ايران» دانست، اظهار داشت: از آنجا كه در اثر دخالت‌هاي اين گروه و به ويژه آن كه دشمني آنان به ملت ايران آشكار شده است و مسئول سياسي بخش سياست خارجي اين اتحاديه نيز كه در گذشته هيچ‌گاه موضع ثابتي نداشت و مورد حمايت كشورهاي عضو نبود، اكنون كه در چهره حامي آشوبگران در ايران ظاهر شده است، به كلي صلاحيت هرگونه مذاكره با ايران را از دست داده است. عضو شوراي عالي امنيت ملي كشور خاطر نشان كرد: به اعتقاد ما، آنها قبل از آنكه درباره اشتباهات فاحش عذرخواهي كنند و عملا نشان دهند كه پشيمان شده‌اند، حق ندارند صحبت از مذاكره داشته باشند].

به‌این ترتیب اگر منطبق بر محتوای سخنان این مقام عالی‌رتبه‌ی نظامی، «برخی دولت‌های اروپایی» را از ترکیب «1+5» کنار بگذاریم، آنوقت چه دولت‌هایی باقی‌می‌مانند که بتوانند و از دید این مقام عالی‌رتبه‌ی نظامی، شایستگی آن را داشته باشند که طرف مذاکره‌ی ایران قرار گیرند؟!

شاید حالا بتوانیم معنای این اظهارنظر «جو بایدن» در حین رقابت‌های انتخاباتی امریکا را بهتر درک کنیم که «ظرف شش ماه نخستِ دولت اوباما، وی را در یک موقعیت بحرانی قرار خواهند داد. باید همه به او کمک کنیم تا بهترین تصمیم را بگیرد».

آیا اوباما منطبق بر منافع ملی کشورش «بهترین تصمیم» را گرفت؟!
برای دریافت پاسخی به این پرسش، فقط کمی باید منتظر بمانیم.


Date:  11/4/88     comments :  0     visit:  41    
[ ادامه مطلب ]