GoftamGoft.com / Farhad Jafari Official Website
   
 
   
 
 
 
 
 
farhad@goftamgoft.com
بايگاني. درباره من و گفتمگفت
پنجشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
Date:
26/5/87
comments :
7
visit:
86
«راه درست» و «راه غلط»! [ در حاشیه اظهارات اخیر آقای جاسبی ]

معروف است که از مدیران برجسته و باهوش کشور؛ یکی هم «عبدالله جاسبی»ست. اما به گمانم هوش داشته باشیم تا هوش. یعنی اگر هوش را در کشف و پیگیری بهترین روش داخل شدن شدن به ساخت قدرت، ایجاد پایگاهی تولیدکننده‌ی قدرت و سپس ریشه دواندن در سرتاپای آن از طریق مدیون نمودن اغلب مدیرانش باشد؛ بله او از زمره‌ی باهوش‌هاست. چنان که توانسته است خود را در همه سه دهه‌ی گذشته حفظ کند و از جایش، اصطلاحاً جم نخورد. اما اگر هوش را برخورداری از توانایی سازماندهی ِ زنجیره ای از علت‌ها و معلول‌ها معنا کنیم؛ آنگاه چطور؟!

شما را به خدا جملات زیر را که ایشان اخیرآ بیان فرموده اند بخوانید:
[... رئيس دانشگاه آزاد اسلامی‌بابيان اين مطلب که چندين بار گزارش شده برخي از اساتيد در کلاس هاي درس، عليه نظام صحبت می‌کنند،تصريح کرد: با بررسي انجام شده مشخص شد برخي از اين مطالب درست بوده است که نبايد به اين اساتيد اجازه داد، در دانشگاه آزاد اسلامی‌تدريس کنند.

وي تاکيد کرد: ما نمی‌توانيم نسبت به ارزش هاي انقلاب اسلامی‌بي تفاوت باشيم و متعهد به پاسداري از ارزش ها هستيم و استادي که نظام را زير سوال می‌برد، نبايد در دانشگاه به عنوان هيات علمی‌فعاليت کند و در کوتاه ترين زمان ممکن بايد دستش از تدريس از دانشگاه کوتاه شود. نبايد اجازه دهيم دانشگاه محل تاخت و تاز نيروهاي مخالف نظام باشد.

وي ادامه داد: برخي تذکرها از مراجع رسمی‌و غير رسمی‌در خصوص دانشجويان نيز مطرح می‌شود که کار ما در رابطه با دانشجويان فرق می‌کند. دانشجويان را باید از راه درست هدايت کرد...]

این افاضات اصلا نیازی به شرح و توضیح دارد؟!

یعنی لازم است که کسی به آقای جاسبی تذکر دهد که:
اخوی. شما که خودت گذاشتی توی کاسه ی خودت! وقتی می‌گوئی «دانشجویان را باید از راه درست هدایت کرد» و راه درست مطابق پیشنهاد حضرتعالی، احتمالاً ارشاد دوستانه و موعظه و پند و نصیحت است؛ تلویحاً به این معناست که هدایت کردن اساتید به چنان شیوه ای که پیشتر توصیه فرموده اید، «غلط»ست!

اما از خطای جناب جاسبی که بگذریم؛ نحوه‌ی استدلال و پیشنهاد جناب جاسبی، حقیقتی را هم باز می‌تاباند. این حقیقت را که: آنکه پول می‌دهد (قدرت می‌دهد) «عزیز» است اما آنکه پول می‌گیرد و از قدرت مالی سازمانی می‌کاهد، «ذلیل» و توسری‌خور است!

اما جالب این که در کشور ما:
آنکه قدرت می‌دهد؛ کمترین حقی برای اعمال قدرت یا پرسشگری ندارد!

این مسئله؛ قبل از هر کجا از اقتصاد سرتاپا دولتی کشورمان ناشی می‌شود که حتا موسسات به ظاهر خصوصی آن نیز، از بن ِ وجودشان دولتی اند اما به خصوصی بودن تظاهر می‌کنند.

و برای همین است که در اشاره به اغلب جریان‌های مثلاً شناسنامه‌دار سیاسی کشور، ازعنوان «شبه حزب» استفاده می‌کنم. چرا که از حیث خصوصیات و کیفیتی که یک سازمان سیاسی به نام «حزب» می‌باید از آن برخودار باشد (و روشن‌ترین و نخستین‌ترین‌شان، منابع شفاف مالی) کمترین قرابتی با آن چیزی که در همه جوامع توسعه‌یافته یا حتا کمتر توسعه‌یافته‌ی جهان با آن مواجهیم، ندارند.

اما داستان آقای جاسبی یک حقیقت دیگر را نیز روشن می‌کند:
نگره ای که فاقد یک پشتوانه‌ی معرفتی منسجم، یکدست و همگن باشد؛ در اغلب اوقات و در بیشتر موضوعات، ترسیم کننده و بنیانگذار «وضعیت‌های متناقض و متعارض» است که از حل آن ناتوان می‌ماند.

نمونه اش همان کفش دزدِ پست قبل. که به خاطر سرقت لنگه کفشی به 6 ماه زندان و 30 ضربه شلاق محکوم می‌شود اما...!

«وضعیت‌های متناقض و متعارض» یا همان یک بام و دو هوای خودمان؛ چیزی ست که به شدت، کارآمدی یک سازمان سیاسی را تحلیل می‌برد. اما البته از حیثِ آشکار شدن نتایجش، شباهت به آن طبلی می‌برَد که کسی می‌نواخت و صدائی ازش شنیده نمی‌شد. که وقتی ازش پرسیدند این چه طبلی‌ست که صدائی ندارد؟!؛ پاسخ داد: صدایش بعد در می‌آید!

همان صدائی که این روزها، از «طبل اردوی ورزشکاران ایران در المپیک» درآمده!
که در حالی که پس از گذشت 10 روز، تاکنون 542 مدال توزیع شده و بیش از 50 کشور جهان مدال کسب کرده اند؛ از کاروان ورزشکاران ایران، هنوز خبری نیست!

تحقیری که از پس این المپیک بر گرده ی ایرانیان سنگینی خواهد کرد؛ چیزی نیست که به این سادگی‌ها بتوان آن را رفع و رجوع کرد و بر موج نارضایتی ها و «بی‌اعتبار شدن نگره‌های فاقد کیفیت»، بیش از پیش خواهد افزود.

به راستی، شکستِ (تاکنون) سرزنش‌بار و تحقیرکننده‌ی اردوی ورزشی ایران در المپیک؛ چگونه توضیح داده می‌شود و چگونه برای افکار عمومی توجیه خواهد شد؟!

بازهم به «توطئه‌ی دشمنان» نسبت داده خواهد شد؟!
یا به «کارشکنی منتقدان و مخالفان»؟!
یا به «تحریم اقتصادی»؟!


[ كامنت‌ها ]
 
   
 
   
 
 
 
 
 
 
 
Date:
29/5/87
comments :
0
visit:
32
احوالاتِ نسل ما، به صرف نقطه ویرگول [نگاهی به کتاب «کافه پیانو»، نوشته‌ی فرهاد جعفری / نوشته ای از مجتبا پورمحسن برای رادیو زمانه ]

● من که مدت‌هاست به این نتیجه رسیده ام که حتا برای یک دقیقه‌ی بعدمان هم نمی‌توانیم با قاطعیت تصمیم بگیریم. می‌خواستم امروز صبح راه بیفتم و بیایم تهران که باز هم به دلایلی، افتاد به فردا صبح. البته باز هم "اگر خدا بخواهد و اراده کند"!

● برای امروز؛ نوشته ای از «مجتبا پورمحسن» در مورد «کافه پیانو» را انتخاب کرده ام که برای رادیو زمانه نوشته شده است. از بین انتقادات منتقد محترم؛ در مورد «نقطه ویرگول‌ها» (که گویا حکایت بی پایانی‌ست) لازم می‌بینم توضیحاتی بدهم تا شاید (شاید!) این مسئله برای همیشه حل شود. اما انتشار آن را به بعد از بازگشتنم ازتهران موکول می کنم. از «مجتبا پورمحسن» هم به خاطر توجهش به «کافه پیانو» و نیز برانگیختن توجه مخاطبان این رسانه به آن، تشکر می‌کنم.


مجتبا پورمحسن
mojtaba@radiozamaneh.com

«اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً، آدم کوچکی است» - از متن کتاب

برای بررسی یک کتاب، در ابتدا باید ژانر آن مشخص شود و سپس بر اساس ساختارهای مرسوم و احیاناً ساختار شکنی‌ها، به نقد کار نویسنده پرداخت. بنابراین در آغاز این نوشته می‌گویم که «کافه پیانو» رمان نیست، بلکه داستان بلندی است که به اشتباه رمان خوانده می‌شود. درباره‌ی این‌که چه استدلال‌هایی برای این مساله دارم، توضیح خواهم داد.

نثر، کژتابی، بهاء‌الدین خرمشاهی و پل ریکور
احتمالاً خوانندگان این متن، نوشته‌های بهاءالدین خرمشاهی را در کیهان فرهنگی و چند مجله‌ی دیگر به یاد دارند. در آن نوشته‌ها خرمشاهی با تاکید بر کژتابی‌هایی که در کلام نهفته است، به طنزهایی اشاره می‌کرد که بسیار هم با استقبال روبه رو می‌شد. آن روزها شاید تعداد کسانی که این «کژتابی‌ها» را نه فقط امکان سرگرم کننده‌ای در زبان، بلکه ماهیت زبان می‌دانستند، خیلی کم بود.

پایان «کژتابی‌ها»ی خرمشاهی مصادف شد با جریانی در شعر امروز که زبان را در مرکز توجه قرار می‌داد. به یک‌باره فضای ادبی ایران سرشار از نام زبان‌شناسان و فیلسوفانی شد که عمدتاً از طریق کتاب «ساختار و تاویل متن» بابک احمدی به خوانندگان معرفی شدند.

اگرچه مجادله‌‌های بسیاری بین نویسندگان و منتقدین درباره‌ی «اصالت» نظریه‌های مختلف در گرفت؛ اما مساله‌ای که به مرور به عنوان اصل مهمی‌پذیرفته شده، نقش محوری زبان در خلق آثار ادبی است.
پل ریکور در کتاب «زندگی در دنیای‌ متن»، اثر هنری را محصول سوء تفاهم‌های زبانی معرفی می‌کند. هم‌زمان با گسترش بحث‌هایی انتقادی، قطار ترجمه‌ی آثار ادبی جهان که تا اوایل دهه‌ی هفتاد، در ایستگاه مدرنیست‌هایی مثل ویلیام فاکنر و ویرجینیا وولف توقف کرده بود؛ به یک‌باره به آثار متفاوت ادبی آمریکا رسید.

در چند سال گذشته با تغییر نگرش نویسندگانی ایرانی در ماهیت رمان و داستان کوتاه باعث اقبال آثار نویسندگان هم‌چون کورت وونه گات، جی جی بالا‌رد، دانالد بارتلمی، ریچارد براتیگان و تعدادی از نویسندگان نسل بیت در فضای ادبی ایران شد.

رئالیسم جادویی و منطق‌های غیر رئالیستی که در اوایل دهه‌ی هفتاد تحت تاثیر ادبیات آمریکای جنوبی همه‌گیر شده بود، جای خود را به نوعی از ادبیات داد که بیش از آن که متکی بر وقایع باشد، در نثر اثر اتفاق می‌افتد.

«کافه پیانو» از این نظر اثر موفقی است. مهم‌ترین نقش را در این کتاب، زبان دارد. نثر «کافه پیانو» طنزی خفیف، اندیشه‌ی کلبی و اعتراض به هستی اجتماعی را توامان دارد. با جمله‌های کتاب «کافه پیانو» گاهی هم می‌توان خندید و گاهی به بسیاری از یقین‌ها شک کرد.

فرهاد جعفری با خارج کردن جملات از اندازه‌ی معمول‌شان و با به تعویق انداختن نقطه‌ی پایانی جملات؛ از یک سو فضای خمیازه‌آور و تردید‌آمیز اجتماعی را خلق می‌کند و از سوی دیگر، با مطرح کردن مداوم گزاره‌های اعتراضی، اعتراضی هستی‌شناختی و عاری از ایدئولوژی‌زدگی را به نمایش می‌گذارد.

«... این شده که پدرش عذرش را خواسته و با آن که می‌دانسته؛ بیشتر کارهایی که می‌کند دست خودش نیست؛ بهش گفته گور نحسش را برای ابد گم کند و دیگر، پایش را هم توی خانه‌ی او نگذارد. کسی که اصرار داشته باشد پای بوته‌ی گل یاسی که آن قدر مادرش دوستش دارد بشاشد در حالی که بیشتر از ده تا توالت توی این خانه‌ی مرده شور برده هست، همان بهتر که برود گم و گور شود.» صفحه‌ی ۹۲

«همین که آمدم در خانه را باز کنم و بروم بیرون تا چند تایی نوار بهداشتی پروانه‌ای بالدار متوسط مای بیبی بخرم و برگردم- و احتمالاً با یک پلاستیک سیاه توی دستم که مغازه‌ها معمولاً نوار بهداشتی را طوری مخفیانه می‌پیچند توی‌شان و دستت می‌دهند که انگار جنس قاچاقی رد و بدل می‌کنند یا توی چنین چیزی می‌پیچندشان برای این‌که که یک وقت کسی نبیند تا تو از خودت خجالت نکشی که آمده‌ای و نوار بهداشتی خریده‌ای یا شاید هم با خودشان فکر می‌کنند نوار بهداشتی یک چیز ناموسی است که باید حتما توی چیز سیاهی مخفی باشد که چشم کسی بهش نیفتد- پشت در؛ رحیم آقا پستچی محل‌مان را دیدم که داشت از زین موتورش می‌آمد پایین تا زنگ بزند و برگه ای را که توی دستش بود تحویل بدهد...»
صفحات ۱۶۵و ۱۶۴

این نمونه‌ی دوم، یکی از درخشان‌ترین پاراگراف‌های«کافه پیانو» است که نظیرش اتفاقا در این کتاب کم نیست. این پاراگراف، ۹ سطر از کتاب را به خود اختصاص داده است. اطاله‌ی کلام، پریشانی ذهن در انبوه قراردادهای اجتماعی را به خوبی نشان می‌دهد. در عین حال موضوع اصلی، به حاشیه رانده می‌شود که با ساختار داستان مطابقت دارد. در واقع «کافه پیانو» اجرای خلاقانه‌ی پریشانی ذهنی متاثر از نابسامانی اجتماعی و فرو ریزی قراردادهای اجتماعی است.

کافه روشنفکری....


[ ادامه مطلب ]