● چندروزی که نبودم؛ به دعوت دوستانی در «نهاد کتابخانههای عمومی کشور» رفته بودم به تهران برای گشت و گذاری در نمایشگاه کتاب. دوستان خوب و مهربانی در این نهاد که اگر مینویسم خوب و مهربان بودند؛ انصافاً بهخاطر آن نیست که در این چندروز، میهمانشان بودم و کمال بزرگواری را بهجا آوردند. بلکه بدان سبب که انگارهی «خودی ـ غیرخودی» را نادیده گرفتند و امسال، مرا هم بهرغم همهی تفاوتهای فکری و سلیقهای، بهشمار آوردند. که همینجا و بههمین وسیله؛ از صمیم قلب از آقایان «واعظی» مدیریت محترم این مجموعه؛ آقایان حسنی، فتاحی، مکرمی، معلمی، حبیبزاده و نیز سایر دوستانی که چنین لطفی در حقم روا داشتند تشکر میکنم.
● در نشستی با دوستان در این نهاد بود که «برای نخستینبار» متوجه شدم که «بعد از انتخابات»، دوهزارنسخه کافهپیانو توسط این نهاد خریداری و برای کتابخانههای کشور فرستاده شده است. که از لطف و بزرگواریشان تشکر کردم. اما خندیدم و این را هم گفتم: «ایکاش چنین نمیکردید. اولاً زبانم دیگر بسته است سر رقبا و ثانیاً زبانِ خیلیها سرم بلند میشود»!
اولش با خودم فکر کردم اگر بهجای ناشر محترم این کتاب بودم؛ با نویسندهای که مایل نبود کتابش در چنین موقعیتی قرار گیرد (که توسط نهادی دولتی خریداری شود) تماس میگرفتم و از او در اینباره صلاحدید میکردم. اما بیشتر که فکر کردم؛ دیدم اینکه همچنان مُصر میبودم که کافهپیانو خرید دولتی نداشته باشد، در تناقض با راهبردِ «مضمحلکردنِ انگارهی خودی ـ غیرخودی»ست. درحقیقت؛ چرا باید دستی که به دوستی بلند شده بود، پس زده میشد؟!
گاهی آدم در موقعیتهای تناقضباری قرار میگیرد که نمیداند چهچیز درستتر از آن دیگریست! میخواهم بگویم هنوز هم مطمئن نیستم که آیا باید چنین میشد یا نه.
اینرا هم بگویم که اگر نوشتم «برای نخستینبار» بدینمعناست که برای اولینبار خبر موثقی در مورد آن شنیده بودم. وگرنه؛ در کورانِ ماجراهای انتخابات (دو ماه بعدش به گمانم) یکی از همین دوستان (که در همین نهاد کار میکنند و من در سفر اخیرم متوجه این ماجرا شدم) پیامکی زدند برایم به این مضمون که «احتمالاً یکیدوهزارنسخه کافهپیانو، توسط یک نهاد فرهنگی خریداری خواهد شد». که البته ایشان را به شهادت میگیرم که آن هنگام؛ ازشان خواستم اگر میتوانند مانع این کار شوند. چون نمیخواهم اینگونه تلقی و فرصتی فراهم شود که گوئی بهخاطر موضع سیاسییی که گرفتهام پاداشی دریافت کردهام.
● دوستان نهاد کتابخانهها گفتند «برایت بلیط هواپیما بگیریم». خواهش کردم که اگر ممکن است بلیط قطار تهیه شود. چون هم از پرواز با هواپیما میترسم (مگر وقتی خانوادهام همراهم باشند) و هم اینکه عاشق مسافرتکردن با قطارم. چون کلی دوست پیدا میکنم در قطار و همینطور؛ عاشق صدای حرکت کردنش روی ریل و نشستن در رستورانش هم هستم.
همینکه در مشهد نشستم توی کوپه؛ جوانی که روبرویم نشسته بود و داشت جدول حل میکرد؛ بهم گفت «سامسونت و کوله پشتیتان را بگذارید زیر صندلی. از همهجا مناسبتر است». من هم بیخیالِ همهجا (بدون فکرکردن به اینکه عینکم جاییست که ممکن است در اثر فشار له شود) هلش دادم زیر صندلی.
هنوز نگذاشته؛ بعد یادم آمد که «اِی وای!... عینکم!». رو کردم به جوانک و بدون مقدمه بهش گفتم: «خسارتش را ازت میگیرم!». طفلک که سرش گرم حلکردن جدول بود؛ جا خورد و حسابی متعجب شد. پرسید: «خسارتِ چیرو؟!». گفتم: «عینکم! به توصیهی تو دادمش این زیر. اینه که ممکنه از همون طرفی کولهرو فشارش داده باشم این زیر که عینکِ شبم را گذشته بودم توی جیب بغلش». که خندهاش گرفته بود و نمیدانست چه بگوید! (اینطور ورودِ ناگهانی و سریع به دوستی را دوست دارم).
که تا کوله را از زیر صندلی بیرون کشیدم؛ همهش دعا کرد که بلائی سر عینکم نیامده باشد. که خوشبختانه سالم بود. این بود که وقتی نشانش دادم؛ نفسی به راحتی کشید.
بعدهم ازش پرسیدم: «فقط بلدی جدول حل کنی یا شطرنج هم بلدی؟!». که گفت بلد نیست. این بود که افسوس خوردم که چرا بارم را سنگین کردم و شطرنج را با خودم برداشتم. که بازهم خندید و گفت «خوشم میآید ازتان. چقدر زود با آدمها دوست میشوید... کارتون چییه؟!».
خندیدم و گفتم: «اگر شغل محسوب بشه؛ نویسندهام. مخصوصاً امسال».
پرسید: چیمینویسین؟!
گفتم: رمان.
پرسید: اسمش چییه؟!
گفتم: کافه پیانو.
گفت: چه اسم قشنگی حتماً یکیشو میخرم.
داشتم به پیامک دوستی جواب میدادم. بهش گفتم: نمیخاد بخری. خودم یکی بهت میدم الان. فقط بذار پیامکم تموم شه!... تازه امضاشم میکنم واسهت!
که بعد که پیامکفرستادنم تمام شد؛ کولهپشتیام را بیرون کشیدم و یک کتاب امضا کردم برای «عرفان» و دادم بهش. لابد پیش خودش فکر کرد «حکماً رمان مسخرهاییه که نویسندهاش ایکیثانیه هدیهش میده به هرکی از راه میرسه»! (چه میدانست آنقدر چاپ شده و آنقدر «کتابِ سهم نویسنده» گرفتهام که نمیدانم باهاشان چهکار کنم!). خلاصه که دوستان خوبی شدیم. تلفن دادیم و گرفتیم و تا خود نیمههای شب؛ باهم گپ زدیم و احتمالاً سر پیرمرد و پیرزنی همدانی را خوردیم و نگذاشتیم راحت بخوابند بندگان خدا.
● اما حکایت آنها هم جالب است. موقع خواب که شد و هرکدام رفتیم روی تختمان که بخوابیم (ما بالا و آنها پائین)؛ خانم آن پیرمرد (که من تا آن لحظه دقیق نشده بودم در چهرهاش و فردا صبح که دقت کردم، دیدم دستکم 20 سال از شوهرش جوانتر است) گفت: «شما هم جای برادر ما. چه فرقی میکند».
اما منکه تا آن لحظه فقط چهرهی پیرمرد را دیده بودم و از روی صورت او حدس زده بودم که همسرش هم باید در همان حدود سن و سال داشته باشد (و اساساً به این خاطر که همیشه فکر میکنم خودم توی 25 سالگی متوقف شدهام)؛ در پاسخ گفتم: «بله. شما هم جای مادر ما هستید».
که انگار کفر گفته باشم!
خانم آن پیرمرد از همان پائین با لحنی معترضانه گفت: «نهخیر! شما جای همان برادر ما.... میخورد که من مادرتان باشم؟!... یا خودتان را خیلی جوان گرفتهاید یا مرا خیلی پیر!». که البته کلی مایهی خنده شد. تا اینکه وقتی فردا صبح به چهرهی ایشان دقیق شدم؛ دیدم بندهی خدا حق داشت معترض من شود. فوق فوقش، خواهری میتوانست باشد که دوسهسال ازم بزرگتر باشد!
درهرحال؛ قبل از خواب؛ از ایشان روش تهیهی یک اطعمهی همدانی هم یاد گرفتیم به اسم «انگشتپیچ» که با سفیدهی تخممرغ و شکر و آب درست میشود. که آنطور که تعریف میکردند؛ باید خیلی خوشمزه باشد (باید یکبار درست کنم و ببینم حقیقتاً به همان خوشمزگیست که ایشان میگفت یا نه).
● در تهران؛ وارد هتل البرز شدم. همان هتلی که سال قبل هم (وقتی در جشن سالگردِ نشرچشمه دعوت داشتم) در آن اقامت داشتیم. همینکه مدیر هتل و یکیدوخانم رزرویشن مرا دیدند (که سال قبل کتاب را داده بودم به همهشان و حالا همهشان خوانده بودند و گویا منتظر اینکه مرا دوباره ببینند) دستهجمعی زندند زیر خنده و ازم پرسیدند: «راستشو بگین آقای جعفری. صفورا واقعی بود یا نه؟!».
من هم همان پاسخ همیشگی را دادم که: «اگر بگویم که داستان بیمزه میشود»!
● روز اول که رفتم نمایشگاه؛ بسکه خستهی راه بودم، انگیزه و حسوحالِ گشتن نداشتم. فقط رفتم به غرفهی نهادِ کتابخانهها و با دوستان آشنا شدم. اما روز دوم؛ از این نهاد، مبلغ «پانصدهزارتومان» بن کتاب هدیه گرفتم. این بود که برای روزهای بعد «انگیزه» پیدا کردم!
اما یکوقت فکر نکنید همهاش را برای خودم کتاب خریدم ها!... نع!.. پنجاه هزارتومان دادم به دوستی که بدهد به دوستش که دانشجوست. پنجاه هزارتومان هم دادم به برادرزادهی آن دوست که او هم دانشجوست. پنجاه هزارتومان دادم به یکی از دوستانِ دیگر که در این چندروز، خیلی خیلی مزاحم ایشان بودم و مرد فوقالعاده پاک و دوستداشتنییی بود. 26هزارتومان دادم به دوستِ دیگری که در ساعاتِ آخر از روز آخری که به نمایشگاه رفتم؛ همانجا بهطور اتفاقی دیدمش و بعدش هم رفتیم باهم کنج و جایتان خالی، دلی از «عزای قهوهترکِ خاچیک» در آوردیم.
و البته؛ همینطور نشمرده و تخمینی (چیزی حدوده سیچهل هزارتومان) هم دادم به یک خانم مسنی که توی یک غرفه داشت پول کتابهاش را حساب میکرد و همینکه یکدسته بن کتاب دستم دید؛ با تعجب پرسید: «شما مگه چیکارهاین که اینهمه بن کتاب دارین؟!... از کجا اینهمه بن آوردین؟!».
گفتم: بهخدا ندزدیدهامشان!... قابل شما را هم ندارد.... یکعالمهسال، «اهل قلم» حسابم نمیکردند. حالا لابد با خودشان گفتهاند بگذار «به اندازهی 4 سال» اهل قلم حسابش کنیم این بندهی خدا را! (نه خیلی سفت و سخت، اما نمیپذیرفت بنها را. بهاصرار گذاشتم لای صفحاتِ بازشدهی کتابی که دستشان بود و سریع توی جمعیت گم و گور شدم!).
خلاصه (آخرش و در مجموع، یککم کمتر یا بیشتر) به اندازهی همین «دوسال» که واقعاً اهل قلم محسوب میشوم؛ برای خودم مبلغی باقی ماند. که بخش اعظمش را برای گلگیسو و مادرش کتاب خریدم. برای خودم فقط یکیدو کتاب خریدم. یکی «تاریخ ایران باستان/حسین پیرنیا» و دیگری «دیپلماسی آمریکا در قرن 21/ هنری کیسینجر».
● اما «شاهکارترین ایده» را در نشر «دیبایه» دیدم که با کمک «میراث فرهنگی» اجرا شده بود (فعلاً در حد دو کتاب مربوط به اصطلاحات کفاشی و دوزندگی). یکجور فرهنگِ لغات و اصطلاحاتِ مربوط به اصناف و پیشهوران. که مثل نان شب؛ برای رماننویس جماعت واجب است که کنار دستشان باشد.
● و خب؛ یک «خبر داغ» هم برایتان دارم. «همایون کافهپیانو» نامزد کرده بود!
به نامزدِ خوب و مهربان و "مثل آب زلال و شفاف"ش گفتم: خیلی هنر کردهاید که توانستهاید این آدم را بیاورید سر عقل! (نامزدش؛ کوکوسیبزمینی مقبولی هم پخته بود که نوش جان کردیم جایتان خالی).
● در روز آخر؛ موفق به دیدار یک چهرهی سیاسی هم شدم. که پیشنهادِ تاسیس «بنیادِ ملی هوش و خلاقیت» را خدمتشان ارائه دادم. بنیادی که «تحتِ حمایتِ بخشخصوصی» کارش «گردِ هم جمعکردنِ جوانانِ باهوش و خلاق از گوشه و کنار کشور» باشد که فارغ از گرایشهای سلیقهای و سیاسی و دینی و نژادی و مانند آن؛ کارشان «تولید ایده و راهبردهای نوین در حوزههای گوناگون، برای هر دولتی» باشد که بر سر کار است. بدون توجه به اینکه آن دولت، دولتِ کیست. دولتِ احمدینژاد یا دولتِ خاتمی یا دولتِ هر شخص دیگری. با محوریتِ «ایران و منافع ملی ایران». ترکیبی از «بلندپروازترین آدمها» که «بزرگترین رویاها» را برای کشورشان در سر دارند. چون «بزرگیکردن» و «بزرگبودن» مستلزم «بزرگ اندیشیدن» است.
● اما جالبترین صحنهای که دیدم؛ مربوط است به شب آخری که در تهران (و مهمان شام خانهی همایون) بودم. در میدان توحید؛ سوار یک تاکسی سمند شدیم که رانندهای مثلاً 55 ساله داشت. همینکه من و سه نفر دیگر نشستیم؛ به سهزبان مختلف و گویش ترکی؛ بهمان خوشامد و روزبهخیر گفت. کمی بعد؛ ازمان خواست تا برای «مهربانترین رانندهی تاکسی دنیا»، دویستتومانیهایمان را از قبل آماده کنیم. و کمی بعد بهمان گفت که میتوانیم همهروزه به ولاگ او سر بزنیم و کامنت بگذاریم اما تنها 5شنبه و جمعه منتظر پاسخهای او باشیم چون در سایر ایام هفته، مشغول کار است (و همهی اینها را هم به مودبانهترین شکل ممکن و با تشخصی آشکار گفت).
آنقدر از برخورد و کارش کیف کردم که همانجا یک نسخه «کافهپیانو» را که برده بودم تا به نامزدِ همایون هدیه بدهم؛ به نامش امضا کردم و تقدیم کردم بهش و گفتم: «اینهم یک رمان از مهربانترین رماننویس دنیا»!
پیاده که شدم به خودم گفتم: چه خوب است که برای «مهربانترین بودن» باهم مسابقه بدهیم همیشه.
● در بازگشت با قطار؛ دو تن از همسفرانمان، یک جوان و یک مرد میانسال پاکستانی بودند. بسیار مهربان و خوشمشرب. آن مرد میانسال (که گویا استاد بازرگانی بود در کشورش) میگفت قدر کشورتان، امنیت و ثروتی را که ازش برخوردارید بدانید. شما صاحب ثروت و امنیتی هستید که موجب حسادتِ همهی کشورهای منطقه است. زندگی رانندهی تاکسی شما از وزیرکشور پاکستان آبرومندانهتر است. میگفت در خانهاش فرش ندارد. میگفت ما پاکستانیها با نان ماست میخوریم تا سیر شویم؛ شما با جوجهکبابتان ماست میخرید. تازه ژله هم کنارش ردیف است!
و البته عارفی بود برای خودش. چون وقتی ازش پرسیدم شیعه است یا سنی؛ گفت: مگر فرقی هم میکند؟! گفتم: «نه. فقط پرسیدم که بدانم». که گفت: «و اعتصمو بهحبلالله جمیعاً ولاتفرقو». البته عاقبت معلوم شد که شیعه است. اما وقتی (با همان فارسی شکستهپکستهاش) از درک و برداشتش از دین سخن میگفت؛ برایم جالبتر شد. نگاهی کاملاً انسانی به دین داشت و میگفت: «انسان بودن و آزارنرساندن به دیگران و کوشیدن برای شادکردن دیگران، مسلمانی واقعیست. نمیفهمم که چرا برخی میخواهند برخی دیگر را اذیت کنند. مگر چه سودی در ناراحتکردن دیگران نهفته است؟!».
● اما مگر میشود مسافرت بروی و روزنامهنگار باشی و شم ژورنالیستیات گل نکند؟!... پس بگذارید برایتان بگویم که: هم در قطار رفت (غزال) و هم در قطار بازگشت (سبز)؛ کافیمیکسی در رستوران سرو میشد به اسم «آلتونسا». یک کافیمیکس ساختِ ترکیه. چیزی در حدِ مزخرف! طوریکه باید یک پاکتش را در نصفِ یک فنجانِ معمولی آبجوش خالی میکردی تا بلکه، بله بلکه؛ کمی طعم قهوه زیر زبانت بیاید!
از یکی از کارمندانِ قطار حکایتش را پرسیدم. گفتم: مدیریت این دوقطار که باهم فرق دارد. چطور است که هردو از یک مارک کافیمیکس استفاده میکنند؟! آنهم چیزی به این مزخرفی؟!
گفت: احتمالاً همهی شرکتها از این کافیمیکس استفاده میکنند. نه فقط این دو شرکت!
پرسیدم: چهطور مگر؟!
گفت: تا یکیدوسال پیش، از کافیمیکسی استفاده میکردیم که ساخت مالزی بود و خیلی خوشطعمتر و باکیفیتتر بود. اما چون «پرچم مالزی» در اندازهی کوچک روی جلدش چاپ شده بود؛ برخی آقایان گفتند "مسافران به استفاده از محصولات امریکایی معترض هستند و کلی شکایت به صندوق انداختهاند!".... هرچه میگفتیم "این پرچم مالزیست نه امریکا!"؛ اما همان برخی آقایان گفتند "همین اندازه شباهت هم موجب اعتراض است"!... گفتیم: "خب پرچم مالزی تشبه به پرچم کفار آمریکایی دارد. لوکوموتیو آمریکایی را که جلوی هر قطارمان میبندیم چهکار میکنید که پیچ اندر پیچ آمریکاییست؟!". که جوابی نداشتند.... اما همان شباهتِ کوچک، بهانهای شد برای حذفِ محصولاتِ «شرکتِ مالزیایی» و عقد قرارداد با یک شرکت دیگر که واردکنندهی «آلتونسای ترکیهای»ست!
گفتم: به نظرم «شیرینعسل» خودمان هم کافیمیکس تولید میکند که دستکم، از این آلتونسای ترک که خیلی خوشطعمتر و غلیظتر است. حالاکه اینطور است؛ پس چرا محصول ایرانی خریداری نمیشود؟!... که ابرو بالا انداخت. طوری که خودم بفهمم ماجرا چیست!
«ضدآمریکاییبودن» اگر برای خیلیها نان و آب ندارد؛ برای برخی، خیلی هم نان و آبدار است! آنقدر که «شباهت پرچم مالزی به پرچم آمریکا» را هم بهانهی حذف یکدیگر از بازار قرار میدهند! (حالا در چنین وضعی؛ تصور کنید که بخواهید «هدفمندشدن یارانهها» اجرا کنی! خدا بهت «صبر ایوب» و «طاقتِ عیسیبنمریم» بدهد!).
اما کمی؛ ابعادِ «بازار ایران» را بزرگتر از این، یا آن قطار تصور کنید. آیا نباید بر سرش جنگ عظیم و همهجانبهای، پنهان و آشکار برقرار باشد که طی آن، «اروپای کهنه» بخواهد «مانع بهبود مناسبات ایران و امریکا» بشود؟! بههر بهانهای، بههر دستاویزی، بههر حیلهای؟!
درک میکنید که چرا در ماههای اخیر «اروپای کهنه/ و ایضاً روسیه» در تحریم ایران جدیتر و ثابتقدمتر از امریکاست؟! اگر بر سر «کافیمیکس چندقطار» چنین نزاعی باشد (که این وسط مالزی ضرر کند!) مثلاً و بهعنوان فقط یک نمونه از صدها و بلکه هزاران نمونه: فکرش را بکنید که اگر «خط تولید پژو یا سیتروئن» در ایران متوقف و یک محصول امریکایی جایگزین آن شود!
افزونه:
راستی! از آن خوانندهی محترمی که پیشنهاد داد از خدمات شرکت شاتل برای اینترنت پرسرعت استفاده کنم حتماً باید تشکر کنم. سرعتش فوقالعاده و باورنکردنیست.
|