Archive
 [«اسفند 94، صورت زنانه‌ی خرداد88» یا «جهاد صبیه‌های الیگارشی»]
Farhad jafari Official WebSite
--  -- 
 
 
 
 شنبه، ۲۶ دی ۱۳۹۴Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[انتخاب کنید که در کدام سو بایستید!]
. در خرداد 88؛ بودند «ولایتمداران احمدی‌نژادی» (از میان فرزندان جمهور مردم و حتا اعضای شبکه‌ی خویشاوندی) که مبتنی بر دادار دودورهای تبلیغاتی؛ گمان می‌کردند احمدی‌نژاد حقیقتاً «سرباز مطیع ولایت» ...
Farhad Jafari Official Website
 چهارشنبه، ۱۶ دی ۱۳۹۴Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[come on… sign it]
«حج. محمدهادی سروش» در «روزنامه‌ی جمهوری اسلامی» مطلبی نوشته است «مستند به اسناد متعددی از تاریخ و فقه‌ شیعه» درباره‌ی «حق‌الناس» و «لزوم رعایت حق‌الناس» و «تکالیف و کیفرهای ...
Farhad Jafari Official Website
 شنبه، ۱۲ دی ۱۳۹۴Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[علامه‌!]
شما فکر کرده‌اید فقط «سیدحسن خمینی»ست که «علامه» است؟! واقعیت این است که پدر بزرگ ایشان (آن پیر سفرکرده) هم از زمره‌ی بزرگ‌ترین علامه‌های دوران خود بود. . اول انقلاب، به تبع جو هیجانی آن زمان، من ...
Farhad Jafari Official Website
 
1394/10/26
2016/01/16

شباهت‌های وضعیت «اسفند 94» به «خرداد 88» از حد متعارف و معمول خارج شده است. آنقدر که به چشم هر بیننده‌‌ای می‌رسد حتا اگر دچار کوررنگی باشد. و آن‌چنان‌که؛ می‌توان گفت: «اسفند 94» صورت زنانه‌ای از «خرداد 88» است. با «اندک تفاوت‌ها»یی که البته، بدیهی می‌نماید.

الف) تفاوت‌ها
1. اگر در «خرداد 88» این «بی.‌بی.‌سی فارسی انگلیس» بود که «رسانه‌ی خط نورانی و شجره‌ی موسوم به طیبه» بود و از پنج‌‌ماه پیش از خرداد 88، به مدد وله‌ها و میان‌برنامه‌ها و گفتارهای هردم‌تکرارشونده‌ی گزارشگرش در آمریکا و در برابر کاخ سفید (در اشاره به "این فضای سبز"!) «سبز» را به «رنگ غالب ذهن بینندگان» بدل کرد آن‌چنان که «در خرداد 88، جماعت ناخودآگاه سبز شوند»؛ اکنون این ماموریت به تلویزیون‌هایی دیگر و رسانه‌هایی دیگر سپرده شده است تا «رسانه‌ی خط نورانی و خانواده‌ی انقلاب!» باشند و در بزنگاه، هم «رنگ» (نارنجی) بسازند و هم «نماد» (پنجه)!
[اگر فیلم کوتاهی که «صبیه‌های الیگارشی» تحت عنوان «فرستادن پنجاه زن به مجلس!» هم ساخته و در فضای مجازی منتشرکرده‌‌اند را ببینید؛ به‌وضوح «خطوط، پیام‌ و نمادهای مشترکِ این گروه، و برخی وله‌ها یا برنامه‌های سه‌چهار تلویزیون پرطرفدار خارج کشوری را می‌بینید].

2. اگر در «خرداد 88» این «پسران و مردان خانواده‌ی انقلاب!» بودند که «پیش‌قراولانِ انقلاب رنگی» به‌منظور «بازپس‌گیریِ ولی‌فقیه از ائتلاف نظامی ـ امنیتی» و «بازگرداندن آن به دامان گرم و پْرمهر شبکه‌ی خویشاوندی» بودند تا همچنان «عمود و خیمه‌ی خانواده‌ی انقلاب و خواص جبهه‌ی حق» باشد (نه در سوی عوام!)؛ اکنون این «صبیه‌های خانواده‌ی انقلاب» (اعم از چپ و راست و پوزیسیون و اپوزیسیون‌‌نمای داخل یا خارج) هستند که بناست این وظیفه را برعهده بگیرند و پرچمدار این نهضت باشند. که حتا اگر اصل پروژه، بنابه دلایلی کلید نخورد؛ دست‌کم تنور رای‌گیری را به‌نفع خانواده گرم کرده باشند!

در حاشیه:
اما همانند خرداد 88؛ این‌بار هم «هاشمی رفسنجانی»ست که (در ششم آبان، و در پیامی به اجلاسی زنانه) «فرمان جهادِ زینبی» را صادر و «زنان خانواده‌ی انقلاب!» (اعم از پوزیسیون و اپوزیسیون‌نما) را به‌صف می‌کند. او در پیامش خطاب به آنان می‌نویسد:

[در تمام این سالها «دگم‌اندیشان، تندروها و افراطیون»  (شما بخوانید نظامیان نه آخوندها!) با بهانه‌های بنی‌اسرائیلی، سعی در حصر زنان تحصیلکرده و اجتماعی در چاردیواری منزل داشتند. اما تحصیل زنان در مقاطع تحصیلی و حتی حضور آنان به عنوان مدیر، دبیر و استاد دانشگاه، راهی را پیش روی جامعه گشود که دیگر با هیچ سنگی بسته نخواهد شد.
زن ایرانی که روزگاری متاعی برای سوءاستفاده‌های جنسیتی و حتی گاهی سیاسی بود؛ امروز به چنان جایگاهی رسیده که با آزاداندیشی دینی و نواندیشی اسلامی، به فکر فتح قله‌های مدیریتی کشور است که البته این مهم مستلزم رعایت شرایط و شروط خاص است.
اولاً) زنان ایرانی «باید به این حقیقت مسلّم در انقلاب اسلامی به عنوان دستاورد مردم‌سالاری دینی اعتماد کنند» تا به عنوان نیمی از جمعیت جامعه، «با مشارکت فعال و مؤثر در انتخابات»، «مطالبات خویش را در صندوق‌های رأی فریاد کنند» و کسانی که قابلیت، توانایی و ظرفیت انجام وظایف انتخابی و انتصابی را دارند، «از اعلام آمادگی و نامزدی نترسند» و وارد میدان عرضه اندیشه‌های خویش برای انتخاب مردم شوند...
].

و جالب این‌که: این «اولاً» تا انتهای این بیانیه، به هیچ «ثانیاً»ی نمی‌رسد!
البته؛ مبادا بپندارید «فراموشکاری» ایشان از سر پیری و نسیان است. بلکه طبیعی‌ست که اگر بخواهید برای «حقوق لگدمال‌شده‌ی زنان ایران‌زمین» مسئولی «جز حاکمان 26 سال نخست: آخوندها و آخوندزاده‌های اسلام موسوم به ناب محمدی» پیدا و معرفی کنید تا بار همه‌ی مسئولیت را از شانه‌ی خود برداشته و به گردن آنان بیاویزید؛ ناچارید کسی را بیابید که بتوان این«ردای بدنامی» را به گردن‌شان آویخت [و این؛ شما را از به‌ یادداشتنِ اینکه هر «اولاً»ی، دست‌کم می‌بایست به «ثانیاً»ی ختم شود، بازمی‌دارد!].

اما این «تندروها و دگم‌اندیشان و افراطیون» کیستند؟!
لابد «تعدادی پاسدار بی‌چاره و بی‌نوایِ جان‌ بر‌ کفِ دست‌‌نهاده‌ی دهه‌های شصت و هفتاد»!
که از سر «اعتقاد و اعتماد» به آخوندهای ریز و درشتی که در جای جای ساختار حکومتی قرار داشتند و به همگان وعده می‌دادند که به‌زودی «جامعه‌ی عدل علوی» را مستقر خواهیم کرد؛ کرور کرور روانه‌ی «جبهه‌های حق علیه باطل!» می‌شدند و به‌این‌سبب، خاطرشان از «پشت جبهه‌ها» گرم بود که «نایب امام زمان مراقب همه‌چیز هست» و «اسلام ناب محمدی درحال پیاده‌شدن است!». [که یا برنمی‌گشتند؛ یا اگر هم برمی‌گشتند، جنازه‌هاشان برمی‌گشت!... و امید می‌رفت که همگی، نام‌شان در لوح محفوظ خداوند ثبت شود و احدی از ایشان نماند که بعدها خفتِ آقایان را بگیرند که «پس کو؟!»، «پس چی شد؟!»].

از بحث دور نشویم!
4. تفاوت دیگر در «فرماندهی نیروی انتظامی»ست. به‌این‌معنا که:
اگر در «خرداد 88» سردار احمدی‌مقدمی بود که معنی شعار «نترسید، نترسید؛ ما همه باهم هستیم» را سریع بگیرد و نیروهایش را از «محل تجمع سبزهای خودی و تحت ویندوز!» به محل تجمعات و اعتراضاتی برساند که «غیرخودی‌های سبز» در آن اکثریت داشتند؛ این‌بار سرداری که «دو سره» بازی کند و «فرمانده میدان» باشد نیست!
و هرچند که در مصاحبه‌ای جنجالی در همین دوسه‌ماه پیش تضمین داد که «اگه خودمون از نیرو رفتیم، ولی سیمامون که هنو قطع نشده»؛ اما بعید به‌نظر می‌رسد که از آن زمان تاکنون، «ائتلاف نظامی ـ امنیتی»، سیم‌های سردار در نیروی انتظامی را قطع یا جابه‌جا یا «تفهیم» نکرده باشد!

5. تفاوت دیگر در «حمایت اروپای کهنه» است. آن‌چنان‌که اگر در خرداد 88 «اروپای کهنه» مانند امروز «سرگرم سیل مهاجران و ورشکستگی اقتصادی و هراس‌افکنی‌های داعش» نبود و توانست به کمک «همپیمانان داخلی»اش (الیگارشی) بیاید و از هرحیث آنان را پشتیبانی کند؛ در اسفند 94 (یا هرگاه که معرکه‌ی عین‌الورده رخ دهد) چنین نیست و «اروپای کهنه» به‌کلی سر در گریبانِ خود دارد که وی را از «رسیدگی تمام‌وقت به همپیمانانش در ایران» بازمی‌دارد.

6. تفاوت دیگر در «امکان سفر به ایران» (توسط آقازادگانِ متصل به الیگارشی‌های آخوندی و قاجار، پراکنده در اقصی‌نقاط عالم) است. که اگر در خرداد 88 توانستند چندماه زودتر به ایران بیایند و با استفاده از آموزش‌های غربی، شبکه‌ای از آقازادگان و اوقام وابسته» را علیه احمدی‌نژاد سازماندهی کنند و «افکار عمومی بخشی از مردمان پایتخت» را هم به سودِ «نخست‌وزیر محبوب امام راحل» جلب کنند؛ در اسفند 94، به سبب «تصویب قانون لزوم اخذ ویزای سفر به آمریکا در صورت سفر از هرکجا به ایران!» (در کنگره‌ی آمریکا)؛ این امکان بالقوه از شبکه‌های خویشاوندی آخوندی و همپیمانان قجرشان گرفته شده است. که به‌طور طبیعی؛ در برنامه‌های الیگارشی اختلال جدی و غیرمنتظره ایجاد کرده است.

7. تفاوت دیگر در «فقدان هیولای آدم‌خواری به‌نام احمدی‌نژاد» است!
در «خرداد 88»؛ هیولای آدمخواری بود که «شبکه‌ی خویشاوندی» می‌توانست «سخن نگفته‌‌ی او» (خس و خاشاک) را هم «پیراهن عثمان» کند و شمار بسیاری از جمهور مردمانِ ناراضی پایتخت را هم [که مشکل‌شان با «کل حاکمیت» بود نه با شخص احمدی‌نژاد، و با «نخست‌وزیر محبوب امام» هم عقد اخوت نخوانده بودند که به‌خاطرش حاضر به شهادت باشند] به جمع قلیل خود اضافه کند و به خیابان بکشاند.
[هرچند که آن هیولا، آنقدر باهوش و زیرک بود که از روز سوم به بعد؛ خود را از میدان بیرون بکشد، سکوت اختیار کند و «سبزهای خودی» را با «ولی فقیه» در میدان تنها بگذارد. طوری‌که وقتی «سبزهای تحت ویندوز» به‌خود آمدند؛ دیدند که «ای دادِ بیداد!... درحالِ «پاره‌کردن تصویر حضرت امام» و «شعاردادن علیه اصل مترقی ولایت فقیه در خیابان‌ها یا پشت‌بام‌ها» هستند!].

اما در «اسفند 94»؛ این «اژهای چندسر!» و «مورد نفرتِ همه‌ی سپرده‌گذران کلان بانکی از داخل و خارج کشور» (احمدی‌نژاد) از صحنه‌ی بازی غایب است و کسی در سمت ریاست‌جمهوری‌ قراردارد که «خودی» و «از خانواده‌ی انقلاب!» و «جزو هیات امنای آن» است و نمی‌توان «فلش نفرتِ عمومی از نظم ایدئولوژیک» را متوجه او کرد و هیاهو ساخت و تحتِ هیاهوی پدیدآمده، «کار خود و خودی‌ها» را پیش برد.
علیه «عمود خیمه‌ی انقلاب» هم که نمی‌توان شعار داد. چون اساساً «هدف اصلی»، «رهاساختن او از دستِ تندروها و افراطی‌ها» و «بازگرداندن استقلال به ولی فقیه» است. کمااینکه وزیر اطلاعات نیز در هنگام ثبت‌نام خبرگان، به صراحت به این نکته اشاره داشت که «امیدوارم علمای به خبرگان راه یابند که تضمین‌کننده‌ی استقلال ولایت فقیه و رهبری باشند!» [و همه را در حیرت فرو برد که: مگر اکنون، ولی فقیه مستقل نیست که وزیر اطلاعات چنین آرزویی در سر دارد؟!].

پس «چه باید کرد»؟!
راهِ چاره؛ در این جمله‌ی قصار «معلم گرانقدر انقلاب!» پدیدار می‌شود که:
«آنان که رفتند کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند»!

به یک نمونه از این «رفتارهای زینبی» توجه کنید:
همسران سابق آقایان همت و باکری (دو بسیجی متصل به شبکه‌ی خویشاوندی) که گفته می‌شود یکی از آنان درحال حاضر همسر وزیر اسبق اطلاعات جمهوری اسلامی‌ست؛ در اطلاعیه‌ی مشترکی، آقای «مجتبی خامنه‌ای»، فرزند رهبر جمهوری اسلامی را «نفوذی» خواندند چون چندی پیش، به همراه فرزندش، با «کالسکه‌ی مارک‌دار» به تظاهرات روز قدس آمده بوده است!
.
.
در اینجا؛ بد نیست به‌طور مختصر، به عملکرد خواهر امام سوم شیعیان (برگرفته از یک سایت مذهبی) که نقش ویژه‌ای در شکل‌گیری «قیام توابین» داشت، نگاهی انداخته شود:
[زينب (س) در كوفه خطبه خواند تا «مردم را از خواب غفلت بيدار كند» و «افكار عمومي را متحول نمايد». خطبه‌ی ایشان در كوفه به‌گونه‌اي مؤثر بود كه «زمينه‌هاي قيام توابين را فراهم كرد» و «نگرش مردم كوفه را نسبت به قيام امام و اهداف حضرت تغيير داد».
زينب (س) در شام با «خطبه‌خواندن» و اتخاذ سياست‌هاي منطقي؛ حتا «افكار عمومي حاكم بر شام را نيز تغيير داد». هر كلمه خطبه‌ی او «همانند رعد و برق بر كاخ يزيد فرود مي‌آمد». بعد از خطبه‌خواندن امام سجاد(ع) و حضرت زينب، چنان مردم تحت تأثير قرار گرفتند كه يزيد مجبور شد اهل‌بيت امام‌حسين را به مدينه بفرستد و از كار خود اعلام نارضايتي كند.
زينب (س) بعد از برگشت به مدينه نيز به پاسداري از قيام امام حسين پرداخته و ظلم و ستم يزيد را بيان نمود. وجود بانوي بانوان زينب در مدينه، كافي بود كه «آتش حزن بر شهيدان را شعله‌ور كند» و «مردم را بر ضد ستمكاران بشوراند». كار به‌جايي رسيد كه «نزديك شد شورش بر ضد بني‌اميه صورت گيرد».
طوری‌که فرماندار مدينه به يزيد گزارش داد: «بودن زينب ميان اهل مدينه، احساسات را بر مي انگيزاند. او زني است فصيح، خردمند و دانا. او و كساني كه با وي هستند، تصميم گرفته‌اند براي خون‌خواهي قيام كنند». يزيد دستور داد باقي‌مانده‌ی اهل بيت را به شهرها و نقاط مختلف تبعيد كرده و پراكنده سازند. فرماندار از حضرت زينب (س) خواست از مدينه بيرون رود و هرجايی غیر از مکه و مدینه كه مي‌خواهد اقامت كند. که ایشان، رفتن به شام را برگزید و در همان‌جا وفات یافت
].


اما در مورد خودِ «قیام توابین» هم بد نیست در همین حد (برگرفته از ویکی‌پدیا) بدانید که:

[تقریباً «پنج‌سال پس از واقعه‌ی عاشورا»، برخی شیعیان که با وعده‌ی بیعت، از حسین بن علی دعوت کرده بودند به کوفه بیاید و سپس پیمان شکنی کردند اما بعداً سخت پشیمان شده بودند؛ تصمیم به آن گرفتند که پیمان‌شکنی قبلی خویش (در به‌میدان نیامدن به‌نفع حسین و یارانش) را جبران کنند. آنان در جلسات متعدد به این نتیجه رسیدند که این ننگ جز با خوانخواهی و گرفتن انتقام از قاتلان وی و «سپردن حکومت به خاندان حسین» پاک نمی‌شود.

پس جمعی از ایشان (حدود صد تن) در خانه‌ی شخصی به‌نام «سلیمان بن صرد خزاعی» که از چهره‌های سرشناس کوفه (و از نخستین پیمان‌شکنان با حسین در واقعه‌ی عاشورا) بود، گرد هم آمدند.
سلیمان خطاب به حاضران گفت: ما وعده یاری به اهل بیت پیامبر دادیم، اما یاری‌شان نکردیم. در انتظار فرجام کار ماندیم تا آن که فرزند پیامبرمان کشته شد. حال خدا از ما راضی نمی‌شود مگر آن که با قاتلان او بجنگیم، شمشیرها را تیز کنید و اسب و نیرو فراهم سازید تا فرا خوانده شوید.

تشکیل «جلسات هفتگی توابین» در سال ۶۱ ه‍.ق، به‌صورت پنهانی درباره‌ی «شکل‌گیری جنبش، از تهیه‌ی نیرو گرفته تا موعد قیام» در «حضور سلیمان بن صرد» برگزار می‌شد. آنان مخفیانه، «درون کوفه و قبایل اطراف» به تهیه‌ی نیرو و اسلحه پرداخته و «مقدمات جنگ» را آماده می‌کردند.

«اول ربیع الاول سال ۶۵ ه‍.ق»؛ تاریخ «شروع قیام» بود و «سلیمان بن صرد» به «فراخوانی نیروها» پرداخت. آنان با سپاهی متشکل از چهارهزار نفر (با شعار «یا لثارات‌الحسین»!) به سمت منطقه‌ای به نام «نُخَیله» حرکت کردند. بنا بود این سپاه شانزده‌هزار نفر باشد اما این‌بار هم بسیاری از شیعیان خلف وعده و پیمان‌شکنی کردند. از جمله «مختار ثقفی» که «یک نظامی» بود (به بهانه‌ی آنکه «سلیمان فاقد دانش نظامی‌ست و همه‌تان را به کشتن خواه داد») هم خود به او نپیوست و هم مانع پیوستن چندین هزارنفر دیگر شد.

با این‌حال؛ سپاه چهارهزارنفره‌ی «سلیمان بن صرد»، نخست خود را به «قبر حسین» رسانده و در اطراف آن تجمع کردند. سپس، در منطقه‌ای دیگر اردو زده و پنج‌روز در آن‌جا به استراحت پرداختند. در این فاصله، نامه‌ای از «فرماندار کوفه» (عبداله بن یزید) رسید که خواستار «به‌تاخیر افتادن قیام» شد تا «با فراهم‌آوردن نیروها و امکانات بیشتر» و «در وقتی مناسب‌تر»، در کنار یکدیگر به‌ خونخواهی حسین بپردازند.

اما «سلیمان بن صرد» پیشنهاد «فرماندار کوفه» را بار دیگر نپذیرفت و خطاب به همراهانش گفت: «اینک دل برجنگ نهاده‌ایم و تصمیم درست، بازگشت نیست. هیچ‌گاه مانند امروز به یکی از این دونیکویی (پیروزی یا شهادت) نزدیک نشده‌ایم. اگر پیروز شدیم، «کار را به اهلش ـ شخصی از خاندان پیامبر ـ می‌سپاریم» و اگر کشته شدیم، به وظیفه‌ی خود عمل کرده‌ایم.

«سلیمان بن صرد»؛ در روز کارزار (نزدیک به دوماه بعد از روز آغاز قیام؛ یعنی در «25 جمادی‌الاول» برابر با «نیمه‌ی اسفند» در تقویم خورشیدی) به تبیین پیکار و سفارشات جنگی پرداخت و فرماندهان جانشین خود درصورت کشته‌شدن درحین رزم را معرفی کرد. که «پنج نفر» بودند.

پیش از رویارویی نهایی؛ لشگر شام به «سلیمان بن صرد» پیشنهاد «صلح و بیعت با عبدالملک بن مروان» را دادند (که درست در گرماگرم بحران، پدرش مرده و خود به خلافت رسیده بود). توابین هم به آنها پیشنهاد کردند که آنان «عبدالملک را از خلافت عزل» و «عبیدالله بن‌زیاد را به آن‌ها تسلیم کنند». در مقابل؛ توابین هم «حکومت را به خاندان پیامبر ـ نه کسی از میان خود ـ واگذار می‌کنند».

که این پیشنهاد از سوی هیچ‌یک از دو سپاه پذیرفته نشده و نبرد میان دو سپاه در گرفت. که چهار روز طول کشید و طی آن (علی‌رغم چند پیروزی کوچک اولیه) بسیاری از توابین و فرماندهان‌شان یک به یک کشته شده و در محاصره‌ی سپاه دشمن قرار گرفتند. و اندک باقیمانده‌ی آنان، به‌سمت بصره گریختند.

در لحظات آخر جنگ نقل است که «سلیمان بن صرد» که در محاصره قرار گرفته بود، از اسب پایین آمد و بانگ برآورد: «ای بندگان خدا!... هرکه می‌خواهد زودتر به پیشگاه خداوند برود، از گناه خود (نپیوستن به من) توبه کند، به پیمان خود وفا نماید و نزد من بیاید». اما کسی به یاری وی نرفت و توسط یکی از سپاهیان شام، کشته و سر بریده شد
].

8. پس: تفاوت دیگر در این‌جاست که اگر در خرداد 88 «آقایان و آقازاده‌‌های دچار جنبش‌شده»، کمترین حرمتی برای «حسین» و «عاشورا» قائل نبودند؛ این‌بار، «تمام تمرکز» بر «بازسازی ادبیات عاشورایی» و «شهادت‌طلبی»‌ست!

آن‌چنان‌که:
انقدر که در یکی‌دو‌ماهه‌ی اخیر، آقایان کرباسچی و مرعشی و هاشمی رفسنجانی و سایر آیات عظام وابسته بر «خون حسین» و «اهمیت کار زینب» و «حماسه‌ی عاشورا» و «خون‌خواهی حسین» و «اسم رمز ثارلله!» تاکید موکد داشته‌اند؛ به‌گمانم در هیچ دوره‌ای از دوران زندگی‌شان، تا این اندازه «شور حسینی» برشان نداشته بوده!

بنابراین، «دوگانه‌ی جدید»، «دوگانه‌ی حسین ـ یزید» است!
اما نه خیال کنید که در این دوگانه «حسن خمینی» (یا میرحسین موسوی) همان «حسین» و «یزید» همان «ولی فقیه» است!... نه!

«حسین» شاید همانان باشند؛ اما منظور از «یزید»، درحقیقت «تندروها، افراطی‌ها و دگم‌اندیشان!»ی‌ هستند که سال‌هاست «ولی‌فقیه‌» را احاطه کرده‌اند و نگذاشته‌اند که «آغوش پر مهر الیگارشی» از انوار گرم آن برخوردار باشد!

9. اما تفاوت دیگر در «بازیگران اسفند 94» است. به‌این معنی که اگر در «خرداد 88»، بنابر «تقسیم کار»ی که میان «اشخاص و جناح‌های مختلف شبکه‌ی خویشاوندی» صورت گرفته بود تا «مثلاً خوش‌نام‌ترین‌های خانواده‌ی انقلاب، پشت سر نخست‌وزیر محبوب امام راحل» صف ببندند و «بدنام‌ترین‌های خانواده از احمدی‌نژاد حمایت کنند» [تا رای او را خراب کنند و بلکه بتوانند به این تدبیر، او و همپیمانانش را به‌زیر بکشند]؛ این‌بار [از آنجاکه بنابه ضرورت‌های حساس بین‌المللی و منطقه‌ای و داخلی، به تعبیر خودشان «باید کار را تمام کنند»] نوبتِ همان «بدنام‌ترین‌ها»ست که علاوه بر خوش‌نامان، «حرگونه» به جبهه‌ی حسین نقل مکان کنند! [از همین‌روست که مدت‌هاست در مطالبم می‌نویسم: نوبت حذف به «چپ‌ترین راست‌های الیگارشی» رسیده است].

ب)
شباهت‌ها بماند برای نوشته‌ای دیگر.

 

پیام‌ها
اشتراک‌گذاری در فیس‌بوک
ارسال به دوستان