Archive
 [مسئولیت «پیاده‌نظام پیشین شبکه‌ی خویشاوندی» درقبال «رقیه‌ها» و «برادرانش». از شمار بی‌شمار قربانیان زندگی ربوی]
Farhad jafari Official WebSite
--  -- 
 
 
 
 شنبه، ۱۲ مهر ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[چرا و چگونه «شبکه‌ی خویشاوندی آخوندها و آخوندزاده‌‌ها»؛ ایران و ایرانیان، و اقتصاد ایران را در دام «کنسرن‌های رباخوار بین‌المللی» انداختند؟!]
1) کمی پس از «اعلام یک ورشکستگی تصنعی مالی در آمریکا» (درست دوهفته پیش از خاتمه‌ی ریاست جمهوری جورج بوش) بسیاری از دولت‌های اروپایی (به‌ویژه انگلستان، فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، پرتغال، یونان، ...
Farhad Jafari Official Website
 چهارشنبه، ۹ مهر ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[در حاشیه‌ی «دیدار هنرکاران حکومتی با آ. خامنه‌ای» و «صدور بیانیه‌ی ورشکستگی توسط حاتمی‌کیا»]
این‌هم از «چاپ 41 کافه‌پیانو» در شمارگان 3000 نسخه. داغا داغ! تازه از تنور درآمده! لامصب، همین‌جور مث فرفره داره می‌چرخه و می‌فروشه!   چندروز قبل، فیلم کوتاهی از عیادت چند تن از «هنرکاران ...
Farhad Jafari Official Website
 چهارشنبه، ۲ مهر ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[هوشیار باشیم. خطر اصلی در جنوب‌غرب است نه در شمال‌غرب!]
دیگر باید شاهد چه اقداماتی از سوی داعش و قدرت‌های بین‌المللی باشیم تا باور کنیم که «هدف از ظهور و بروز ناگهانی دولت اسلامی در عراق و سوریه؛ تغییر مرزهای جغرافیایی، و تجزیه‌ی عراق و بخش‌هایی از سوریه (به سه ...
Farhad Jafari Official Website
 
1393/7/21
2014/10/13

داشتم گزارشی می‌خواندم درباره‌ی «نحوه‌ی سرمایه‌گذاری پول توسط شهروندان ایران». که شامل ترکیب گوناگونی از قشرهای مختلف اجتماعی بود. از کاسب خرده‌پا گرفته تا منشی شرکت، از کارمند و بازنشسته گرفته تا راننده‌ی آژانس.
جالب بود که قریب به 98درصد از پرسش‌شوندگان گفته بودند که «نه تولید، نه کاسبی، نه ساخت و ساز مسکن، نه بورس، نه بازار طلا و ماشین؛ هیچ‌کدام سودآوری مکفی ندارند و پاسخگوی میزان سرمایه‌گذاری انجام‌شده نیستند». و در پاسخ به این پرسش که «پس با پس‌اندازهاتان چه کرده یا می‌کنید؟» گفته بودند «در بانک گذاشته‌ایم. و بین 20 تا 27درصد سودش را می‌گیریم و با همان، به‌علاوه‌ی حقوق اندکی که می‌گیریم، زندگی‌مان را می‌گذرانیم».
.
.
برایم جالب بود که: «یعنی هیچ‌کدام از این مردم که به‌این‌طریق زندگی می‌کنند، از خودشان نمی‌پرسند وقتی به شهادت خودمان هیچ‌نوع سرمایه‌گذاری در تولید و مسکن و طلا و امثالهم بازده کافی و مورد انتظار ما را ندارد، پس بانک‌های جمهوری اسلامی با پول‌های‌ ما چه کسب‌و‌کاری می‌کنند که قادر به پرداخت 27درصد سود درقبال پس‌اندازهای ما هستند؟!».

درحقیقت می‌خواهم ازتان بپرسم: «چه کسب‌و‌کاری، و در کجای جهان سراغ دارید که نرخ بازگشت سرمایه‌ی آن مثلاً 35درصد باشد تا یک بانک جمهوری اسلامی بتواند با سرمایه‌گذاری در آن، هم برای خود یک سود 8‌‌درصدی فراهم کند و هم به شما 27درصد سود بپردازد؟!».

و «این چه کسب‌و‌کاری و در کجای جهان است که بانک‌های جمهوری اسلامی از آن مطلع هستند و در آن سرمایه‌گذاری بسیار سودآور کرده و می‌کنند اما بانک‌های اروپایی (که نرخ بهره‌شان به 15صدم درصد رسیده است!) از آن نامطلع هستند؟!».
.
.


هفته‌ی گذشته، چندروزی، در روستایی بودم. شبی، درحال رفتن به خانه‌ی یکی از خویشاوندانم بودم که در تاریکی کوچه؛ دخترک 17 یا 18 ساله‌ی بسیار زیبا و رشیدی (حقیقتاً بسیار زیبا) جلویم را گرفت. که بسیار هم اصطلاحاً لفظ قلم صحبت می‌کرد. و بهم گفت: «آقای مهندس! پدر و مادرم مرده‌اند. و الان تنها زندگی می‌کنم. اگر ممکن است کمکی بهم بکنید!».
کیف پولم را درآوردم و نشانش دادم که خالی‌ست. و بهش گفتم: «می‌بینی که خالی‌ست. اما اگر این موقع شب جایی یا مغازه‌ای سراغ داری که بتوانم کارت بکشم، نشانم بده تا برایت پول بگیرم». که نشانی داد و به اتفاق رفتیم به آن مغازه. ازش پرسیدم «ده تومن کافی‌ست؟!». که سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان داد. که ده‌هزارتومان کارت کشیدم و دادم بهش.
در مسیر بازگشت ازش پرسیدم: «اسمت چیست؟!».
گفت: «رقیّه».
پرسیدم: «یعنی حقیقتاً هیچ‌کس را نداری؟!».
گفت: «دو برادر دارم. ولی هردوشان در زندان هستند».
پرسیدم: «برای چه؟!».
گفت: «یکی‌شان به جرم سرقت و یکی‌شان هم به جرم فروش مواد».
پرسیدم: «چقدر درس خوانده‌ای؟!».
خنده‌ای از سر شرم کرد و گفت: «تا کلاس پنجم. بعدش دیگر پدر و مادرم نتوانستند خرج تحصیلم را بدهند. این بود که ترک تحصیل کردند».
پرسیدم: «برادرانت چطور؟!... آنها درس خوانده‌اند؟!».
که گفت: «نه. آنها هم فقط چندکلاسی درس خواندند و بعد مجبور شدند بروند شهر عملگی کنند. اما درآمدشان کم بود. افتادند توی خط دزدی و فروش مواد. الان هم، دوسه سال است که در زندان هستند».

تا این موقع رسیده بودیم به خانه‌ی خشت و گلی نسبتاً مخروبه‌ای. آن را نشانم داد و گفت: «من و خواهرم اینجا زندگی می‌کنیم».
.
.
به خانه‌‌ای که مقصدم بود رسیدم؛ حکایت را برای صاحبخانه تعریف کردم.
گفت: «تا هرچه دلت بخواهد، از این موارد هست. پسران و دختران جوان بیکاری که همه‌شان شیشه‌ای و کریستالی شده‌اند و برای خرج موادشان، مجبور به گدائی و قاچاق و فروش مواد و برخی دیگر کارها هستند. گاهی شب‌ها، تا چهار پنج‌بار زنگ خانه‌ی ما را می‌زنند و کمک می‌خواهند. همه هم شیشه‌ای و کریستالی. یکی‌دو نفر هم نیستند که بتوانیم از پس کمک‌کردن به‌شان بربیائیم».
.
.
اگر «سر زنجیره‌ی سیستم ربوی» به «صد یا هزار بچه‌مایه‌دار تهرانی» می‌رسد که سبک زندگی‌شان در این چندروزه محل بحث‌های بسیار بوده‌ است؛ تهش به دخترانی چون «رقیّه» می‌رسد. که هزاران در هزاران، در روستاها و شهرهای ایران پدید آمده‌اند. «رقیّه‌‌ها»یی که قرار بود «نظام شکوهمند اسلامی!» آنها را به مقام انسانیت برساند اما «سیستم ربوی»، درحال مکیدن خون آنها و برادران‌شان و پمپاژکردنش به رگ‌های «رباگیران طبقه‌ی متوسط» (با بهره‌ی 20 تا 30 درصدی) و از «ربادهندگان طبقه‌ی متوسط شهری» به رگ‌های «نوکیسه‌گان متصل به خاندان‌ها و خانواده‌ها»ست. آن‌چنان‌که فقرا روزبه‌روز فقیرتر و اغنیا، روزبه‌روز غنی‌تر می‌شوند.
.
.
شب بعد بازهم به خانه‌ی آن خویشاوندمان می‌رفتم (چون ماهواره داشتند و می‌توانستم اخبار را تعقیب کنم). که این‌بار، خواهرش را دیدم. که پای برهنه به کوچه دویده بود، ناله می‌کرد و می‌گریست. مدام «رقیّه!... رقیّه‌جان!» می‌کرد و ازش می‌خواست به خانه برگردد اما «رقیّه»، بی‌توجه به گریه‌ها و ناله‌های خواهرش، در تاریکی یکی از کوچه‌ها، شتابان پیش می‌رفت.
.
.
این‌همه «فساد و تباهی» که تقریباً «تمام پیکره‌ی جامعه‌ی ایرانی» را «از همه‌ی طبقات» و «در شهر و روستا» در بر گرفته و آن را دچار «عفونتی تحمل‌ناپذیر» کرده است؛ هیچ دلیل دیگری جز این ندارد که: عده‌ای، «با واپس‌مانده‌ترین تفکرات و باورها»، و «بی‌کمترین تعهدی به ایران و ایرانی»، و به باور من «بدون کمترین تعلق‌خاطر واقعی به دین و مذهب اما در پوشش آن»، «به‌هرقیمت و بهایی که می‌خواست تمام شود»، می‌خواستند حکومت کنند.

و نتیجه این شد که در سه‌دهه‌ی گذشته شاهدش بودیم و اینک با پوست و گوشت و استخوان‌مان آن را لمس می‌کنیم: «کشوری ورشکسته» و «مردمانی به‌انحطاط‌کشیده شده».

مردمانی که از خود نمی‌پرسند: «اگر تقریباً هیچ‌کاری در هیچ‌کجایی در دنیا سراغ نداریم که 30درصد ارزش افزوده به‌همراه بیاورد؛ پس بانک‌ها، با هزاران میلیاردتومان ما چه‌ می‌کنند که می‌توانند تا 27درصد سود بپردازند؟!».

یا اگر هم از خود می‌پرسند؛ و به پاسخ هم می‌رسند (که یقیناً چنین است) ترجیح می‌دهند «رقیّه» و «رقیّه‌ها» و سرنوشت ظالمانه و تلخ آنها و برادران‌‌شان را که «محصول مستقیم ناکارآمدی همه‌جانبه‌ی تفکر شیعه‌ی سیاسی و کارگزارانش» است نادیده بگیرند تا «همین لقمه نانی که می‌رسد، بازهم برسد!». «حرام است؟!... غیراخلاقی‌ست؟!...نادرست است؟!... خب باشد!».

و «عاقبت چنین مسیری» چیست و کجاست اگر «فروپاشی یک ملت و کشور برای همیشه» نیست؟!
.
.
با دوستی گفتگو می‌کردیم. دوستی که در بیشتر سه‌دهه‌ی گذشته، به تفکری که نظم حاکم از آن منشعب شده سخت معتقد بوده و از آن حمایت می‌کرده است. که به‌خاطر همین اعتقاد و باورش، از جهات مختلف، هزینه‌های گزافی هم پرداخته است (مثلاً برادرانش در جنگ شهید شده‌اند و...).

در اشاره به نامعلوم‌بودن و مبهم‌بودن شرایط سیاسی کشور و منطقه می‌گفت: «اوضاع طوری‌ست که به قول امام علی، باید مثل بچه‌شتر بود. که نه کسی بتواند شیرش را بدوشد، نه ازش سواری بگیرد. معلوم نیست حق کجاست، باطل کجا. مرزها چنان غیرمشخص و ناواضح هستند که تشخیص حق از ناحق، بسیار دشوار است».

آهی کشیدم و گفتم: «جالب است!... برای سال‌های سال، و به‌رغم همه‌ی هشدارها و انذارهای منتقدان دلسوز و خیرخواه، از یک تفکر واپسگرای به‌انحطاط کشنده حمایت می‌کنیم. و آنگاه که عوارض و پیامدهای آن تفکر ویرانگر و مخرب، همه‌چیز یک کشور و یک ملت را به نابودی می‌کشد و همه‌ی بنیادهای اخلاقی آن را منهدم می‌کند؛ می‌گوئیم باید مثل بچه‌شتر بود؟!... که نه کسی بتواند شیر آدمی را بدوشد نه بتواند ازش سواری بگیرد؟!... به همین راحتی؟!».
.
.
واقعیتی که این‌قبیل دوستان (باورمندان سابق ایدئولوژی شیعه‌ی سیاسی) نمی‌بینند یا می‌کوشند از دیدن آن بگریزند این است که: «نه شیری برای‌شان مانده است که کسی بتواند آن را بدوشد و نه توانی برای‌شان که کسی بتواند یا بخواهد ازشان بیگاری بکشد!... هرچه شیر داشته‌اند و هرچه توان برای برداشتن بار؛ آقایان؛ پیش از این ازشان دوشیده‌اند و علیه جمهور مردم به‌کار گرفته‌اند»!

قطع یقین؛ چنین شهروندانی [باورمندان سابق ایدئولوژی شیعه‌ی سیاسی که با آشکارترشدن پیامدها و عوارض آن، چشم‌شان به حقیقت باز شده و کم یا زیاد از آن روی‌گردانده‌اند]، نسبت به «کارگزاران اصلی نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک»، سهم بسیار بسیار کمتری درقبالِ «وضع وخیم موجود» دارند. چراکه در «بازی الیگارشی» [بدون آن‌که به آن آگاه باشند و حتا برخلاف آنچه تصور می‌کرده‌اند و آرزوهای نیکی که برای مردم و کشورشان داشته‌اند] صرفاً حکم «پیاده‌نظام» و «سرباز ساده» را داشته‌اند. که در مواقع لازم، می‌بایست پیش رفته و به‌نفع اهداف و مطامع شبکه‌ی خویشاوندی «قربانی» می‌شده‌اند. و ای‌بسا که از همین‌جهت؛ بیش از سایر شهروندان آسیب دیده و مغبون واقع شده‌ باشند (که شده‌اند).

اما درعوض؛ «مسئولیت آنان» درقبالِ «تغییر وضع موجود به‌سود عدالت و آزادی و جمهوریت»، بسیار بسیار بیشتر از «شهروندان عادی»ست که یا هیچ نقشی در شکل‌گیری وضع موجود نداشته‌اند یا نقش چندانی نداشته‌اند.

چراکه واقعیت این است که:
اگر آنان در نقش «پیاده نظام شبکه‌ی خویشاوندی» عمل نمی‌کردند و با اعتماد و یقین مطلق، به خدمت آن درنمی‌آمدند و پشت آن نگره‌ی مخرب نمی‌ایستادند؛ شبکه‌ی مزبور هرگز نمی‌توانست چنان «انحصار و تسلطی همه‌جانبه در سه‌دهه‌ی گذشته بر تقریباً همه‌ی امور» پیدا کند که وضع ملک و ملت، بدین‌حد از وخامت و نابه‌سامانی بگراید. که فقط «14 میلیون پرونده‌ی طلاق در محاکم در جریان باشد!». که «عمر ازدواج‌ها، به حداکثر 2 تا 3 سال برسد!». که «سن اعتیاد در پسران و فحشا در دختران به 12 سال برسد!». که «دیوانسالاری حاکم؛ یکی از فاسدترین دیوانسالاری‌های جهان باشد!». که «ریا و ربا و زنا»، بر تقریباً همه‌ی شئون اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی یک ملت سایه بیندازد. که «سالانه 220هزار مورد، فقط سقط جنین گزارش‌شده رخ دهد!». و...


توضیح:
1) اسم آن دخترک «رقیّه» نبود. چیزی بود شبیه به آن.
2) روشن است که عکس تزئینی‌ست.
 

پیام‌ها
اشتراک‌گذاری در فیس‌بوک
ارسال به دوستان