حقیقتاً که تاسفآور است.
هربار که مطلبی مینویسم که از دید ناظران «تند» بهنظر میرسد (مثلاً نامه به آیتاله خامنهای)؛ یا به تقاضای تلویزیونهای خارج کشوری، با ایشان گفتگو میکنم؛ واکنشهایی در بین دوستان و نزدیکان و آشنایان میبینم که نمیدانم چه اسمی باید رویش بگذارم و چگونه آن را معنا کنم!
.
.
چندروز پیش؛ یعنی صبح همان روزی که با صدای آمریکا دربارهی «مهاجران افغان» گفتگو داشتم؛ در خیابان یکی از آّشنایان را دیدم. که میزان آشناییمان فقط در همین حد است که ایشان مرا میشناسد و من ایشان را نمیشناسم. و فقط، چندباری او را در خیابان دیدهام و سلام و علیکی داشتهایم و بهم گفته است که از علاقمندان کافهپیانوست و پنجششباری تابهحال آن را خوانده. میخواهم بگویم هیچگونه اصطکاک یا تضاد منافعی نداریم که توجیهکنندهی رفتارش باشد.
همین که سلام و احوالپرسی کردیم؛ ازم پرسید: آقای جعفری! باهاتان برخورد نمیکنند وقتی با صدای آمریکا یا بی.بی.سی مصاحبه میکنید؟!
گفتم: نه!... خوشبختانه نه در این مورد خاص، و نه در هیچ مورد دیگری در این بیستوچندسال، بهخاطر انتشار نظراتم، محدود یا مورد اذیت و آزار واقع نشدهام و حتا تذکری هم نگرفتهام.
که با لحن بهخصوصی (گوئی سخت منتظر فرارسیدن چنان روزیست) گفت: بذارین احمدینژاد بره! بهتان قول میدهم چنان برخورد سختی باهاتان بکنند که ...!
من که نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم؛ گفتم: شما را بهخدا هرکاری میکنی؛ فقط بهم «قول» نده که «احمدینژاد که برود، برخورد خیلی سختی باهام خواهند کرد». قلب ضعیفی دارم و ممکن است دل بترکانم از این قولی که بهم میدهی!
.
.
کاری به «طینت» و «درون برخی آدمها» ندارم. که هیچ معلوم نیست چرا از اینکه کسی بهخاطر «استفاده از حقوق قانونیاش» و «بیان کاملاً محترمانه و مسالمتآمیز نظراتش» مورد آزار و اذیت قرا بگیرد، یا دستگیر و زندانی بشود، یا محدودیتی برایش بهوجود آید؛ بفهمینفهمی خوشحال میشوند و ذوق میکنند!
چراکه هرگز نفهمیدهام که: چرا باید «بدخواه دیگران» بود؟!
چه بدخواهی برای شخصی مثل «فرهاد جعفری» باشد؛ چه بدخواهی برای حکومتی مثل «جمهوری اسلامی» (یا مثلاً «نهادهای امنیتیاش»).
کمااینکه هرگز هم نفهمیدهام که:
چرا نباید از «رشد و بلوغ فرهاد جعفریها در بیان محترمانه و مسالمتجویانهی انتقادات و مخالفتهاشان با نظم حاکم» [به مثابه یک منتقد نظام سیاسی، و یک دموکراسیخواه و برابریطلبی که کنشهای سیاسیاش ممکن است «نفعی عمومی برای همگان» هم به ارمغان بیاورد]؛ یا از «رشد و بلوع دستگاه حکومتی و نهادهایش در نوع مواجههی بردبارانه و خویشتندارانه با منتقدین و مخالفین» خوشحال نبود و آن را «قدم بزرگ و مثبتی بهسوی آینده» ندانست؟!... بلکه مثلاً چشمانتظار روزی بود که «با فرهاد جعفری چنان برخورد سختی بکنند که...»!
.
.
بعد از آنکه با آن «آشنا»ی «ناآشنا!» خداحافظی کردم و چندقدمی ازش دور شدم؛ از خودم پرسیدم:
حقیقتاً «ریشهی چنین واکنشها و انتظاراتی چیست»؟! و احساسی چنین دور از انتظار؛ از کجا ناشی میشود؟!
که به این نتیجه رسیدم:
چنین واکنشهایی؛ گاهی ناشی از «بدخواهی برای فرهاد جعفری»ست؛ گاهی ناشی از «مخالفت با حکومت»؛ و گاهی ناشی از هردو.
در ذهن چنین کسانی؛ «دو اصل بنیادین و خدشهناپذیر» وجود دارد:
1) فقط کسی میتواند انتقاد کند که متصل به حکومت باشد وگرنه، حتماً با واکنش بسیار سخت نهادهای امنیتی روبرو خواهد شد!
2) حکومت و به تبع آن نهادهای امنیتیاش، همگی انسانیهایی تبهکار و ضدمردمیاند که کمترین سخن منتقد یا مخالفی را تحمل نمیکنند!
و چنین کسانی که به چنین گزارههایی عمیقاً باور دارند [چون اغلب «1ـ فاقد یک دستگاه تحلیلی دقیق و منسجم هستند» و چون اغلب «2ـ تحت تاثیر تبلیغات و بازیهای گمراهکنندهی حکومتی یا ضدحکومتی هستند» و چون اغلب «3ـ دگرگشت سیاسی عمیق رخداده در تیر 84 را همچنان باور نکردهاند»] هرگز از خود نمیپرسند که: «چه کسانی، چه گروههایی، با چه اهداف درست یا نادرستی، و در پی دستیابی به چه منافعی؛ مایل بودهاند چنین گزارههایی را در ذهن اغلب شهروندان جا بیندازند و ریشهدار کنند؟!».
از دید نگارنده:
چنین گزارههایی؛ چهبسا «در دورههای زمانی خاصی» (مثلاً دههی شصت یا بخش بزرگی از دههی هفتاد)، و «در موارد بهخصوصی» (مثلاً درخصوص نزاعهای درونی اسلامگرایان انقلابیمآبی چون مجاهدین خلق و رقبای حکومتیشان) صادق بودهاند. و چهبسا حتا همین حالا هم «دربارهی برخی اشخاص یا گروههای خاص» (که اینروزها، آشکارا خود را «خندق نظم حاکم» معرفی میکنند) صادق باشد؛ اما لزوما «درخصوص همه» صادق نیست.
بلکه چه بسیارند اشخاصی که آشکارا، «مخالف نظم حاکم» هستند (اما نظراتشان را منتشر نمیکنند) یا «منتقد نظم حاکم» هستند و نقطهنظرات انتقادی خود را منتشر میکنند و به دلایل بسیار (از جمله رعایت هنجارها، رعایت قوانین، عدم ارتباط با بیگانگان، و...) با کمترین سختگیری مواجه نمیشوند [کمااینکه در وقایع خرداد 88 شاهد بودیم که «اغلب قریببهاتفاق دستگیرشدگان»، متعلق به «جریانها و جناحهای درون حکومتی» بودند نه منتقدان و مخالفان سنتی حاکمیت].
و چه بسیارند اشخاصی در نهادهای حکومتی و از جمله نهادهای امنیتی که به دلایل بسیار (از جمله بلوغ سیاسی، دستیابی به رهیافتهای تازهی اجتماعی، پیبردن به برخی واقعیات درخصوص مناسبات الیگارشیک، درکِ ضرورت احترام به نظرات مخالفان و منتقدان، گشایش فضای سیاسی بهمنظور دستیابی به توافق و تفاهم ملی دربارهی آینده آنچنان که حقوق و منافع همگان در آن رعایت شود و...) لزومی به «برخوردهای سختگیرانه با هر منتقد و هر مخالفی» نمیبینند.
.
.
واقعیت این است که:
چنان گزارههایی (توسط «شبکهی خویشاوندی» از اصولگرایان گرفته تا دومخردادیها تا نهضتیها و ملیمذهبیها) ساخته میشدند، پرداخته میشدند، تبلیغ میشدند، و جاانداخته میشدند تا «نظم الیگارشیک و خاندانی» [که شامل عدهای «اپوزیسیوننما» هم بود] بتواند بدون کمترین هزینهای، به حکومت بلامنازع خود ادامه دهد و «تمامی فرصتها و مناصب و ثروتها» (و حتا فرصت «اپوزیسیونبودن»!) فقط و فقط در دسترس «الیگارشی صنفی ـ خانوادگی و فرزندانشان» قرار داشته باشد [سخنان آقای «امیرخرم» یا «معتمدی مهر»، اعضای مهم نهضت آزادی که یادتان هست؟!].
نمایش کسلکننده و طولانیمدتی میان «دوگانههای اصولگرا ـ اصلاحطلب» (با همهی ضمیمههاشان در پوزیسیون و اپوزیسیون) که نهفقط «جمهور مردم»؛ بلکه «بسیاری از فرزندان مردم را که در ساخت حکومتی قرار داشتند» برای مدتها فریفته و بهخود سرگرم ساخته و آنان را نیز در این توهم غرق ساخته بود که گوئی حقیقتاً «نبرد اسلام و کفر» و جدالی برای «برپائی کلمهی الله» در میان است!
حال آنکه وقایع خرداد 88 و نیز بسیاری اسناد و مدارک که از مناسبات مالی «کارگزاران متصل به نظم خویشاوندی» بهدست آمد؛ برای اغلب آنان روشن ساخت که: نهفقط نبردی میان آن دوگانهی نمایشی درجریان نبوده و نیست؛ بلکه در تمام 26سال نخست (و پس از آن) «همکاری مشفقانهای برای ماندن بر سر منابع قدرت و ثروت» میان «تمام اضلاع الیگارشی صنفی ـ خانوادگی» (اعم از چپ و راست و میانه) در جریان بوده و آنکه در میانهی چنین «همکاری پیدا و پنهان میان طایفهسالاران مذهبی» قربانی شده؛ هم «اسلام»، هم «ایران» و هم «سرنوشت عموم ایرانیان» بوده است.
.
.
از بحث اصلی دور نیفتیم.
مدتهاست که ایران، ایران دیگری شده است. اما هنوز عدهی بسیاری از شهروندان هستند که قادر به هضم این واقعیت نیستند. آنقدر که آنچه سالها و دههها برایش میکوشیدهاند (از جمله «آزادی بیان» و «آزادی پس از بیان») اکنون محقق شده و در دسترسشان است اما قادر به دیدن آن نیستند یا از بهرهبرداری از آن در هراس هستند!
چراکه همچنان دو گزارهی مورد بحث را «خدشهناپذیر» میدانند و از همین روست که منتظر «برخورد سخت نهادهای امنیتی و حکومتی با فرهاد جعفری بهخاطر مصاحبه با بی.بی.سی و صدای آمریکا» یا «انتشار مطالب انتقادیاش در گفتمگفت» هستند!
اما واقعیت این است که:
«آزادی بیان» همین است و «هیچ چیز دیگری جز این نیست» که:
«بتوانید نظرات انتقادی خود را، درعین رعایت موازین قانونی و اخلاقی و هنجارهای عرفی، بر زبان بیاورید، با دیگران به اشتراک بگذارید و آنان را با خود همراه سازید».
همچنانکه «آزادی پس از بیان» هم همین است و «هیچ چیز دیگری جز این نیست» که:
«پس از بیان نظریان انتقادی خود (البته به وصفِ مذکور در بالا)؛ مورد هیچگونه تعقیب و سختگیری توسط نهادهای حکومتی قرار نگیرید چون مرتکب هیچ جرمی نشدهاید بلکه از حقوق قانونی و انسانی خود استفاده کردهاید».
.
.
چه میدانم! هیچ بعید نیست که همین فردا با «فرهاد جعفری» هم برخورد سختگیرانهای بشود. اما حتا اگر چنین شود؛ ناقض این نکته نیست که: آنکس که «منتظر برخورد با فرهاد جعفری توسط نهادهای حکومتی»ست؛ «مرعوب فضای استبدادی» و «ناخوآگاه، مایل به تداوم وضعیت استبدادی»ست و درک این واقعیت برایش دشوار است که «این فقط شهروندان نیستند که رشد میکنند و بهلحاظ سیاسی بالغ میشوند؛ بلکه حکومتها هم به همان میزان رشد میکنند و بلوغ مییابند».
اما مسئول این «جزمیت ذهنی عموم شهروندان درخصوص حوزهی آزادیهاشان» و «باورنیافتن به تغییرات مثبتی که حقیقتاً رخ دادهاند» کسی نیست جز آندسته از اپوزیسیون (یا اپوزیسیوننماها»)یی که به دروغ و نیرنگ، تنها راه دستیابی به «آزادی تمامعیار» را «انقلاب و انقلابیگری» معرفی میکنند چراکه در جریان «انقلاب و انقلابیگری»؛ این فرصت برای آنان فراهم خواهد آمد که بهسادگی هرچه تمامتر، بر امواج کور انقلابیگری سوار شوند و خود را به ساحل قدرت برسانند. بدون آنکه در ماهیت مناسبات سیاسی و اجتماعی «تغییری حقیقی و معنادار بهسود جمهور مردم» رخ دهد.
.
.
آنچه نوشتم؛ بدین معنا نیست که «به همهی آنچه میخواستهایم یا منطبق با قانون اساسی و اعلامیهی حقوق بشر حقمان است دستیافتهایم»! هرگز!
بلکه همچنان؛ باید «بسیار بکوشیم» و «بسیار مبارزه کنیم» تا «برخی دیگر از حقوق اولیه و انسانیمان» را بهدست آوریم تا آنگاه «در تراز انسان معاصر» قرار گیریم. از «حق انتخاب آزادانهی پوشش» بگیرید تا «حق انتخابشدن آزادانه» و «حق انتخابکردن آزادانه».
اما لازمهی دستیابی به چنان حقوقی که «اتفاقاً بسیار هم در نزدیکیمان قرار دارد»؛ آن است که از فرصت بهدستآمدهی «آزادی بیان و آزادی پس از بیان»، «بهنحو مطلوب، محترمانه و قانونی» استفاده کنیم. پس فقط «تماشاگر فرهاد جعفری» نباشید که از این حق خود استفاده میکند.
بلکه شماهم از این حق خود استفاده کنید. بنویسید و منتشر کنید، بگوئید و بشنوید. و منتظر این نباشید که «با فرهاد جعفری برخورد شود» تا آنگاه آن «گزارههای ذهنی جزمی برخیتان»، ثابت شود!
اصلاً فرض کنید «با فرهاد جعفری برخورد سختگیرانهای شد» و گزارههای ذهنی خدشهناپذیر در ذهن برخیتان، یکبار دیگر هم ثابت شد! چه سودی برای شما، چه سودی برای فرهاد جعفری، چه سودی برای حاکمیت و چه سودی برای جامعه دربر دارد؟!
.
.
مَثل «برخی از شما» به آن پدر و مادری میماند که فرزندشان را سیچهل سال پیش گم کرده باشند اما اکنون که در کنارشان است؛ قادر به شناسایی آن نباشند!
بهتان حق میدهم اما معتقدم: «به آزادبودنتان "باور" داشته باشید حتا اگر حقیقتاً اینطور نباشد».
|