Archive
 همه از اطراف «بازنده»، پراکنده می‌شوند!
Farhad jafari Official WebSite
--  -- 
 
 
 
 پنجشنبه، ۲۶ تير ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
تجربه‌هایی از زندگی واقعی
1) در یک ماه‌و‌نیم گذشته، بیشتر وقتم (و خواهرم و دوسه‌تایی از نزدیکان) به «پزشک و بیمارستان و آزمایشگاه و رادیولوژی و اکو و عکس‌برداری چشم و داپلر گردن» و.... امثالهم اختصاص یافته است. به‌خاطر سکته‌ی ...
Farhad Jafari Official Website
 شنبه، ۲۱ تير ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
«برهان اسم»
آیا چیزی (صرف‌نظر از «موجود»اتی که هنوز کشف نشده‌اند) «وجود» دارد که آدمی برایش نامی نگذاشته باشد؟! آدمی یا برای چیزهای «ملموس» اسم می‌گذارد یا برای امور «محسوس». پس بر هرچه که توانسته ...
Farhad Jafari Official Website
 سه شنبه، ۱۷ تير ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
این «من» بودم که «دین خود را حفظ کردم» که «اسلام ناب به ارمغان بیاورم»!
ماموران امنیتی به خانه‌ی آقای حسین رفیعی و همسرشان مراجعه کرده و ضمن بازداشت آقای رفیعی، مدارک و اشیایی را هم با خود برده‌اند و خانم درخشنده مدعی‌ست که با ایشان و دختر و همسرشان بدرفتاری صورت گرفته است. تا ...
Farhad Jafari Official Website
 
1393/4/30
2014/07/21


امروز دخترم یک مسابقه‌ی ورزشی داشت. در راه برایش گفتم:
[بگذار یک قاعده‌ی دیگر زمینی‌ را برایت توضیح بدهم. «همه برای "برنده" دست می‌زنند و اطرافِ "بازنده" را خالی می‌کنند». هیچ‌کس برای «بازنده» اهمیتی قائل نیست و تقریباً هیچ‌کس هم اهمیتی نمی‌دهد که «برنده»، چگونه «بازنده» را از دور خارج کرده است. «جوانمردانه یا ناجوانمردانه»، طی یک «رقابت منصفانه یا ظالمانه»، متکی به «حمایت‌های غیراخلاقی یا بدون آن»، به «روش‌های قانونی یا به روش‌ غیرقانونی»!... بلکه چیزی که اهمیت دارد این است که او «برنده» شده. و حتا اگر به روش‌های غیراخلاقی و غیرقانونی و با حمایت دیگران هم چنین کرده باشد؛ به‌زودی فراموش می‌شود. داد و فریادِ «بازنده» هم که "به‌خدا مارادونا با دست گل زد!"، هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسد. حتا اگر حرکت آهسته‌اش را هم هزاران‌بار نشان دهند!]

بهش گفتم:
[حتا در زندگی اجتماعی هم همین است. یک «مرد بازنده» را، همه ترک می‌کنند. زودتر از همه، خانواده‌اش. تقریباً برای هیچ زنی مهم نیست که مردش در چه نبرد بزرگی شرکت داشته است. مهم نیست که در آن مصاف بزرگ، او تنهاست و آنان چندین و چندنفر. مهم نیست که آن چندین و چندنفر، به‌چه روش‌هایی و باتوسل به چه ابزارهایی او را شکست داده‌اند. مهم نیست که رقابت منصفانه بوده یا نه؛ اخلاقی بوده یا نه؛ نیروهای طرفین برابر بوده یا نه؛ یا همه‌چیز و همه‌کس به ضرر او سازماندهی شده یا نه. مهم این است که از دید او، مردش یک «بازنده‌» است و بازی را باخته؛ پس ترکش می‌کند. چون «هیچ زنی، یک "مرد بازنده" را دوست ندارد. می‌دانی چرا؟!... چون زن‌ها از طریق مردان‌شان است که به قدرت دست می‌یابند].

و بعد اضافه کردم:
[نمی‌گویم ناجوانمردانه بازی کن. نمی‌گویم منصف نباش. نمی‌گویم به ابزارهای غیراخلاقی و نادرست متوسل شو تا به‌هرقیمت‌که‌شده «برنده» بیرون بیایی. اما برو توی میدان و آنقدر خوب بازی کن که همه‌ی آن امتیازاتی که ممکن است حریفانت داشته باشند؛ در قبال بازی خوب تو رنگ ببازند. این یادت باشد که: «هیچ‌کس برای بازنده دست نمی‌زند و چیزی نمی‌گذرد که همه از اطرافش پراکنده می‌شوند حتا اگر مستحق برد بوده باشد!»].


الغرض!
وقتی جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق با «قبول قطعنامه توسط آ. خمینی» به پایان رسید؛ به‌ناگهان، همه‌ی آن شعارهای «جنگ جنگ تا پیروزی»، «جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان»، «راه قدس از کربلا می‌گذرد»، «می‌جنگیم، می‌میریم، سازش نمی‌پذیریم» و بسیار مانند آن، ناگهان دود شد و به‌هوا رفت!

و اگرچه دستگاه‌های تبلیغاتی نظم حاکم بسیار کوشیدند چنان «شکست فاحش»ی را «پیروزی» جلوه دهند؛ اما چه کسی بود (از جمله، همه‌ی آن سپاهیان و ارتشیان و بسیجیانی که هشت‌سال تمام برای پیروزی در آن جانفشانی کردند) که نداند «واقعیت» چیست و پذیرش چنان قطعنامه‌ای، چه شکست سنگینی هم برای ملت و کشور ایران، و هم برای نظم ایدئولوژیک حاکم، و به‌ویژه «شخص آ. خمینی» محسوب می‌شد؟!

غم این شکست آنچنان «سنگین و خردکننده» بود که می‌گویند "وی دو روز پیاپی، لب به غذا نزد و چیزی ننوشید"؛ در بیانیه‌ی پذیرش قطعنامه، آن را به «جام زهر»ی تشبیه کرد که از سر اجبار و اکراه ناچار به نوشیدنش شده؛ و اندکی پس از آن نیز، وفات یافت.

از همین‌روست که معتقدم «آ. خمینی» بسیار «خوش‌اقبال» بود. چون اگر دست‌کم پنج‌سال پس از پذیرش قطعنامه زنده می‌ماند؛ به چشم خود می‌دید که چگونه «اطرافیان و دوستداران یک مردِ بازنده» او را ترک می‌کنند و از اطرافش پراکنده می‌شوند. و به گوش‌های خود می‌شنید که سربازان مطیع و جان‌برکف دیروزش، می‌گویند: «باید با ولایت فقیه، خداحافظی کرد»!
.
.
«توافق ژنو»، از حیث ماهیت و محتوا، و از حیث شکستی که به «نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک روحانیون و روحانی‌زادگان» وارد می‌کند؛ چه‌بسا «سنگین‌تر و خردکننده‌تر» از «قطعنامه‌ی 598» باشد.

چه؛ اگر در هنگام پذیرش قطعنامه‌ی 598، هنوز «شکست نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک در عرصه‌ی داخلی» نمودار نشده بود (یا همچنان می‌شد ناکارآمدی‌اش را به «جنگ» نسبت داد) اکنون و 25 سال پس از خاتمه‌ی جنگ و «حاکمیت بلامنازع اسلامگرایان حاکم»؛ دیگر هیچ دستاویزی برای نظم الیگارشیک باقی نگذارده است که با توسل به آن، همچنان بتواند ناکارآمدی خود را پوشش دهد.

آن‌‌چنان‌که: تقریباً در هر عرصه‌ای که به عملکرد نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک بنگرید (اقتصاد، سیاست، اجتماع، فرهنگ، اخلاق، دین و...) شاهد نشانه‌هایی از این «شکست مطلق» خواهید بود.

به‌نحوی که در اغلب جدول‌های جهانی، و در اغلب ملاک‌هایی که نشان‌دهنده‌ی «رشد و توسعه و رفاه و آزادی و شکوفایی» هستند؛ «جمهوری اسلامی» در «قعر جدول» (حالا در بالای «افغانستان» یا پائین «یمن») جا خوش کرده است.

و بالعکس؛ در تمامی جدول‌هایی که یک «شاخص نامطلوب» ملاک ارزیابی و مقایسه قرار گرفته (مانند تورم، رکود، طلاق، اعتیاد، اختلافات حقوقی مردمان، سقط جنین، مصرف داروهای روحی - روانی و...) در «صدر جدول» (حال در بالای «ونزوئلا» یا پائین «سومالی») خودنمایی می‌کند!

پس «یگانه چیز»ی که برای نظم حاکم (الیگارشی) باقی مانده بود تا با توسل به آن «ضرورت تداوم خود» و درنتیجه «ساخت منبعث از آن ایدئولوژی» (نظم خویشاوندی روحانیون و روحانی‌زادگان) را توضیح دهد و توجیه کند؛ «برنامه‌ی هسته‌ای ایران» بود. برنامه‌ای که اگر طی مذاکرات چندماه گذشته، به «نتیجه‌ای مورد نظر غرب و ایالات‌متحده» برسد و کار غنی‌سازی اورانیوم در ایران را تقریبا منتفی کند (که از مفاد توافقنامه چنین پیداست)؛ آن «یگانه دستاویز» هم از کف الیگارشی خارج خواهد شد و دیگر هیچ توجیهی برای تداوم آن باقی نخواهد ماند.
.
.
پس: اگر می‌بینید «سردار سعید قاسمی» با صراحت‌لهجه‌ی مخصوص به‌خودش «غزل خداحافظی با ولایت‌فقیه» می‌خواند؛ حکایتش حکایتِ همان «اهل و عیال» است که «درحال ترک‌کردن خانه»‌اند.

برای «اهل و عیال یک مرد» مهم نیست که «حریفان چندین و چندنفرند و مردشان، فقط یک نفر است». برای‌شان مهم نیست که «قواعد بازی، نه‌که منصفانه نیست؛ ظالمانه هم هست». برای‌شان مهم نیست که «قانون اعمال نمی‌شود. که اگر اعمال شود، مردشان یقیناً برنده است». برای‌شان مهم نیست که «تبعیض شدیدی اعمال می‌شود که دست و پای مردشان را می‌بندد». برای‌شان مهم نیست «بسیاری از ملاک‌های اخلاقی و انسانی و قانونی، توسط حریفان زیرپا گذاشته می‌شود». برای‌شان مهم نیست که «حریفان، بسیار ابزارها و رسانه‌ها دارند و جنگ روانی فرساینده‌ای به‌راه انداخته‌اند». برای‌شان مهم نیست که «رای دیگران، توسط حریفان خریداری می‌شود و برای همین، هیچ استدلال حقوقی و قانونی و اخلاقی، تاثیرگذار نیست». برای‌شان مهم نیست «بر بازی حریفان با مردشان، استانداردهای دوگانه حاکم است». برای‌شان مهم نیست که «در پشت پرده، همه بر حقانیت و مظلومیت مردشان گواهی می‌دهند اما در جلوی پرده، و از ترس قدرت اصلی، طور دیگری عمل می‌کنند». برای‌شان مهم نیست که «مردشان، در محاصره‌ی اقتصادی و سیاسی فلج‌کننده‌ای قرار دارد که او را از تأمین مناسب معاش خانواده ناتوان ساخته است». برای‌شان مهم نیست «همه‌ی راه‌ها برای موفقیت مردشان، مسدود یا مین‌گذاری شده است»!

بلکه «اهل و عیال یک مرد»؛ بدون توجه به «همه‌ی آن چیزهایی که به‌طرزی ناجوانمردانه دست و پای مردشان را بسته است» و بدون توجه به «زمان لازم برای کسب یک پیروزی خیره‌کننده در این اندازه» و پس از «مدتی صبوری که از دید آنان کافی‌ست»؛ از او «پیروزی» می‌خواهند. چون: «مگر نه اینکه او می‌بایست بر همین چیزها غلبه کند؟!».

پس درست با «آشکارشدن نخستین نشانه‌های قطعیت شکست»؛ همچون سردار قاسمی و بسیار مانند او، «غزل خداحافظی» سر می‌دهند و مطابق آنچه خود می‌گویند: «می‌روند تا به کار و زندگی خودشان برسند»!
.
.
به‌جد معتقدم که:
سردار قاسمی، فقط با 25 سال تأخیر سخن دلش را بر زبان رانده است. وگرنه، چنانچه «آ. خمینی» (فقط چندسالی پس از قبول قطعنامه‌ی 598) زنده می‌ماند؛ این او بود که شنونده‌ی این سخنان می‌بود نه «آ. خامنه‌ای». و نوبت به ولی‌فقیهی دیگر نمی‌رسید که متکی به این تئوری، بتواند به «حکومت روحانیون و روحانی‌زادگان» تداوم بخشد.

و به‌جد معتقدم:
اگر در جمهوری اسلامی «شبکه‌ای از خویشاوندان روحانی و روحانی‌زادگان» شکل نمی‌گرفت؛ و شبکه‌ی مزبور دست به «خودی ـ غیرخودی‌کردن شهروندان» نمی‌زد؛ و «غیرخودی‌ها» را به‌هر طریق ممکن «بازنده» و «شکست‌خورده» و «سرافکنده» نمی‌خواست؛ اکنون، خود با «آنچه برای دیگران خواست» مواجه نمی‌بود.
 

پیام‌ها
اشتراک‌گذاری در فیس‌بوک
ارسال به دوستان