Archive
 [«زن؛ عاشق یک مرد نمی‌شود، عاشق تصور خود از آینده‌ی آن مرد می‌شود»]
Farhad jafari Official WebSite
--  -- 
 
 
 
 چهارشنبه، ۱ مرداد ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
«داعش»؛ نسخه‌ی فرامرزی ـ منطقه‌ای «اسب‌تروای ایرانی»
نخست این بخش از یک مطلب درخصوص اظهارات یکی از ساکنین بهارستان را بخوانید: [ هفته گذشته و در جریان جلسه غیر علنی مجلس از حدود «نیم میلیون استخدام غیر قانونی در دولت احمدی‌نژاد» پرده برداری شد. دولت گذشته بر اساس ...
Farhad Jafari Official Website
 دوشنبه، ۳۰ تير ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
همه از اطراف «بازنده»، پراکنده می‌شوند!
امروز دخترم یک مسابقه‌ی ورزشی داشت. در راه برایش گفتم: [بگذار یک قاعده‌ی دیگر زمینی‌ را برایت توضیح بدهم. «همه برای "برنده" دست می‌زنند و اطرافِ "بازنده" را خالی می‌کنند». هیچ‌کس برای ...
Farhad Jafari Official Website
 پنجشنبه، ۲۶ تير ۱۳۹۳Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
تجربه‌هایی از زندگی واقعی
1) در یک ماه‌و‌نیم گذشته، بیشتر وقتم (و خواهرم و دوسه‌تایی از نزدیکان) به «پزشک و بیمارستان و آزمایشگاه و رادیولوژی و اکو و عکس‌برداری چشم و داپلر گردن» و.... امثالهم اختصاص یافته است. به‌خاطر سکته‌ی ...
Farhad Jafari Official Website
 
1393/5/11
2014/08/02


دیشب را، بازهم با همان پسر جوانی بودم که دوست‌دخترش ترکش کرده بود و حکایتش را برای‌تان قبلاً تعریف کرده بودم.

می‌گفت که تا یک‌هفته‌‌ده‌روزی؛ صحبت‌ها و نصیحت‌هایم موثر بوده و توانسته او را از حال‌و‌هوای دخترک و کاری که باهاش کرده بیرون بیاورد. اما بعد؛ دوباره همان شده که بوده. دارد اذیت می‌شود و نمی‌داند چه کند. می‌گفت: حس بدی‌ست «کنارگذاشته‌شدنِ بدون اطلاع قبلی، بدون صداقت، بدون راستگوئی». می‌گفت: «اینکه خودت این را بفهمی که کنارگذاشته‌ شده‌ای، دردناک‌ترین بخش ماجراست». می‌گفت: «اگر خودش بهم می‌گفت که پای شخص دیگری در زندگی‌اش در میان است که موقعیت بهتر و مناسب‌تری برایش محسوب می‌شود، من آدمی نبودم که مانعش شوم». و می‌گفت مردّد مانده که بی‌اعتنایی نشان دهد و از کنار این ماجرا با بی‌توجهی بگذرد یا ازش انتقام بگیرد.

گفتم بهش: انتقام، شیرین است. اما برای یک انتقام خوب، باید بسیار صبور و شکیبا بود. ضمن آنکه باید رنج بسیار کشید. آیا برای آن میزان «شکیبایی و رنج» آماده هستی؟!... پس فکر انتقام را از سرت بیرون کن. زندگی کن و بگذار زندگی کند.

می‌گفت: سخت است!
گفتم: قبول دارم. سخت است.
می‌گفت: یعنی حتا بهش سرکوفت نزنم به‌خاطر این ناجوانمردی‌اش؟!
گفتم: نه!... وقتی بهش سرکوفت بزنی و تحقیر شود؛ در پاسخ به سرکوفت‌های تو، چیزهایی بهت خواهد گفت که تحملش برایت به‌مراتب دردناک‌تر است از رنجی که حالا داری می‌کشی!
پرسید: چه‌طور؟
گفتم: برای این‌که انسان ملامت‌شده، درنتیجه‌ی عصبانیتِ ناشی از سرکوفت و تحقیرشدن نزدِ وجدان خودش؛ درونیاتش را آشکارتر می‌کند. این است که بیشتر از قبل پی می‌بری که چه موجود مبتذلی بوده آن‌که دوستش داشته‌ای. و این برای تو، شکستِ سنگین‌تری‌ست و تصویر «آن فرشته‌ی بی‌مثال» را که در ذهن توست، ‌بیش از پیش درهم می‌شکند.

می‌گفت: دنبال «چرا؟»یش هستم. اینکه «چرا ناگهان این‌کار را باهام کرد؟!». و اینکه «چرا خودش بهم نگفت؟!».


گفتم: چه اهمیتی دارد که «چرا» این کار را کرده. چیزی که درحال‌حاضر اهمیت دارد این است که تو را رها کرده. تو با تلاشت برای یافتن پاسخی برای آن «چرا»؛ درحقیقت به‌دنبال این هستی که با دادن پاسخ به آن، بهش اثبات کنی دلیلش برای چنین کاری اشتباه بوده. تا قانعش کنی که بازگردد!... اما اگر او می‌خواست بازگردد؛ اصلا رهایت نمی‌کرد...
ضمن اینکه: اگر به‌دنبال «چرا»یش هستی، بگذار خیالت را راحت کنم و بهت بگویم چرا چنین کرده. چون در تو و در کنار تو «آینده»ای متصور نبوده. و زن‌ها اگر در کنار مردی آینده‌ای برای خودشان متصور نباشند، دلیلی نمی‌بینند که آن مرد را ترک نکنند. اما تو با دقیق‌شدن در ریزترین جزئیات رفتارها یا کارها یا حرف‌هایش، و کوشش برای ریشه‌یابی هرکدام و پیوندزدن‌شان به‌هم، دم به دم از حقیقت دورتر می‌شوی. چرا؟!... چون نمی‌خواهی این حقیقت را باور کنی.  این حقیقت را که لااقل در نظر آن دختر و به ارزیابی او و با منطق دودوتاچهارتای زنانه‌ی او، تو «یک مرد فاقد آینده»‌ هستی. این است که چسبیده‌ای به جزئیات. جزئیاتی که برخلاف تصور؛ همیشه هم گمراه‌کننده هستند و آدمی را از حقیقت دورتر می‌کنند.

و بعد اضافه کردم: ‌رابطه‌ی شما تمام شده. این حقیقت را باور کن. زمانی قلاده‌‌ای را به گردنت آویخته بوده و چندسالی هم زنجیرش را در دست داشته. اما مدتی‌ست رهایت کرده. حالا تو با قلاده‌ای در گردن، به این طرف  آن‌طرف می‌روی و زنجیر به آن سنگینی را هم پشت سرت می‌کشی. بلکه او را بیابی و او که با «از دست‌دادن عشق آتشین تو به خودش» نادم و پشیمان شده، دوباره تصمیم بگیرد زنجیرت را از زمین بردارد!

و بعد اضافه کردم: حتم دارم که دائماً این تصویر را در ذهنت مرور می‌کنی و روزی را می‌بینی که او در خیابانی جایی باهات مواجه می‌شود. از نگاه‌کردن بهت شرم دارد، سرش را پائین انداخته و از کاری که با تو کرده، نادم و شرمسار است. می‌دود جلو، در آغوشت می‌گیرد و ازت معذرت می‌خواهد!
اما واقعیت این است که چنین روزی فرا نمی‌رسد. این «کارگردان هندی‌ساز ذهن من و تو»ست که این صحنه را می‌سازد برای اینکه ‌«همچنان‌به‌گردن داشتن قلاده و زنجیر» و حفظ‌کردنش را برای‌مان توجیه کند. درحقیقت، تو نه به آن دختر، بلکه به داشتن این قلاده خو کرده‌ای!... یا این قلاده را از گردنت باز کن و از اساس دورش بینداز، یا زنجیرش را بده دست دختر یا زن دیگری. هی با این قلاده دور خودت نچرخ و بیشتر از این خودت را مجروح نکن!

گفت: اما از وقتی این معامله باهام شده، به دخترها که نگاه می‌کنم، حالت تهوع بهم دست می‌دهد. ازشان منزجرم!

گفتم: یک‌وقتی، فلانی (یک دوست مشترک‌مان) حرف قشنگی بهم زد. بهم گفت: «مراقب باش که نامرد، هوشت در تشخیص مرد از نامرد را پارانوئیدی نکند و باعث بی‌اعتمادی‌ات به همه نشود». در اینکه تقریباً «هر زنی می‌آید برای اینکه روزی برود» شکی نیست. اما واقعش این است که این یک حکم کلیِ حقیقتاً صادق هم نیست. یعنی ممکن است پیدا شود زن یا دختری که برای رفتن نیاید. شمارشان خیلی کم است. قبول می‌کنم. مخصوصا در این دوره‌زمانه. اما به‌نظرم هستند و هنوز می‌شود پیداشان کرد... پس نگذار این تجربه‌ی تلخی که داشته‌ای؛ موجب بدبینی مفرط به زن‌ها شود و فرصت زندگی‌کردن و دوست‌داشتن را ازت بگیرد.

گفت: فراموش‌کردن او برایم سخت است. نمی‌توانم!... هرچنددقیقه یک‌بار، پیش چشمم مجسّم می‌شود.
گفتم: اشتباهت همین جاست. همین که می‌گوئی نمی‌توانم فراموشش کنم!... هربار که تصویرش آمد جلوی چشمت؛ به خودت بگو «همین حالا که من مشغول رنج‌کشیدن به‌خاطر او هستم؛ او مشغول لذت‌بردن از زندگی‌اش با دوستِ تازه‌اش است بدون آنکه حتا لحظه‌ای به من و دردهایم فکر کند!». رهایش کن. بگذار زندگی‌اش را بکند و تو هم این‌قدر جانت را به‌خاطر او نفرسا و خودت را اذیت نکن.
.
.
واقعیت چیزی جز این نیست:
زن‌ها با «مرد»ها ازدواج نمی‌کنند. بلکه با «آینده‌ی آن مردها» (و درحقیقت «تصور خودشان از آینده‌ی خودشان با آن مرد») ازدواج می‌کنند. اگر آن آینده به‌زودی محقق نشود، یا در آشکار، یا در خفا؛ آن مرد را رها خواهند کرد.

و «عشق» (در سمت زنانه‌اش) چیزی جز «ارزیابی و برآوردِ یک زن از آینده‌ی یک مرد» و «شیفتگی زن نسبت به آن تجسم خود از آینده‌‌اش با او» نیست. گاهی این برآورد درست از آب درمیآید و در بسیاری موارد، غلط.

حقیقت این است که:
«زن؛ عاشق یک مرد نمی‌شود، عاشق تصور خود از آینده‌ی آن مرد می‌شود».
 

پیام‌ها
اشتراک‌گذاری در فیس‌بوک
ارسال به دوستان